
چه زود دیر میشه
انقدر محو نوشتن خوبی ها
تو خاطرات و دست نوشته هام
بودم که
خود خوبی ها رو فراموش کردم .
یادش ...
یه روز، یه ترانه
کنار صحبت های گاه و بی گاه باد
خونده شد
انقدر این صدا برام تأثیر گذار شده بود
که بغضم رو
با گفتن همه حرفام شکوندم؛
زندگی اینه دیگه
تو هر حرکتش
یه خوبی و خاطره
برای ما میزاره.
یادش...
انگار تو یه کاروانی هم مسیر شده بودم
که از اول تا آخرش رو فرشته ها
با بالاشون ریسه های لامپ سفید و آبی و سبز و قرمز رو
رو آسمون آویزون کرده بودند.
چقدر دلم برای فضای باغ گل سرخ
و صدای بلبل و
نور مهتاب شب که
با یه روح تازه آمیخته شده بود
تنگ شده
یاد سایه ها افتادم
سایه هایی که به جای اینکه پشت سر آدم راه برند
کنار آدم بودند و یه آرامشی می دادند
تو لحظه هایی که نسیم سرد می وزید
و حالت رو تغییر می داد.
یادش ....
و خیلی حرفای نگفته ...
پنجره خاکی
نگاه می کنم بر افلاک:
صدای آسمان
پرواز پرنده
کوچه های سبز
میخک های پیچیده شده بر ستون ها
امواج ساحل
و نور فانوس
چه حس غریبی
هزار و یک...
نوشتنی که هر حرف آن موجیست، که بر دل شناور هست
و نوازنده و شنونده آن فقط یک نفر
چقدر سخته اسکناس دل رو خرج کردن
و ماندن و حبس ماندن در بی تفاوتی ها
چقدر فرقه بین تفریح های پوچ و الکی
با تفریح های بودن و نبودن.
چقدر دورم از نوشتن تندیس های زرین
و کلام های قدیس.
زنده هستم به زندگی
و زندگی می کنم با هزار و یک راه نرفته...
نزدیک
کنار یک بخاری گرم
شعله های قرمز صاحب آتش بر روی پیراهنم
روشن و خاموش می شد
صدای صوت و کور
آخرین شعله روشن مانده بخاری
گرم می کرد و پر می کرد فضای دلم را.
چقدر دور شده ام
و چقدر دل تنگم برای بازگشایی
صندوقچه کلمات ناگفته تردید
و چه راهیست طولانی
برای کنار هم قرار دادن
یک حرف نزدیک...
عطر ورسوز
دقیقاً مثل این کارتون موش و گربه
که بوی پنیر، موش رو می کنه از زمین و تو حال پرواز می کشونه به سمت خودش
دقیقاً همچین بازی می کنه با دلم
چقدر من این ورسوز رو دوست دارم
رسول رحمت
طرحی پیامبری که به راستی رحمت دنیا و آفرینش است کهکشان گردابی
اقیانوس کهکشان
نمی دانم قسمت چیست و جرا.
وقتی به آخرین اشعه نور خورشید
تااولین سیاهی شب و
نور مهتاب فکر می کنم
می بینم همه چیز دنیا پر از حرف است
و پر از گفتن های مختلف
مهم نگاه توست
مهم این است که ببینی و درست نگاه کنی
یه موقع با نگاه غروب تو رو به یاد: همه چیز تموم شدن درگیر می کنه
و یه موقع غروب خورشید رو شروع یه دنیای جدید و پرستاره قلم می زنی.
چه خوبه بودن برای بودن و حس کردن
چه دوره دنیاهایی که پر از کلمات هست
چه دلگیره نتونستن و از پشت شیشه به کهکشان پر ستاره نگاه کردن
و چه زیباست با حس یه قاصدک پرواز کردن حتی اگر یک نسیم کوتاه باشد و حرکتی کوچک
اهدنا الصراط المستقيم
چند روز
متأسفانه یا خوشبختانه اینترنت خونه قطع شده و یه جورایی تو دوره دوری هستم
از طرفی هم صبح ها به عنوان خبرنگار رفتم تو روزنامه ایران
خیلی مشغله فکری و کاری، درگیرم کرده با خیلی چیزا.
دارم یه تغییراتی میدم به زندگی به خاطر...
مرغ سحر
شمع گل پروانه
روبیک من
مریم مقدس(س)
به سوی شهر اورشعلیم بازگشت
همه کافران به او بدگمان و بر او القاب زشت نهادند
خدا به مریم مقدس(س) دستور داد
روزه سکوت برگزیند.
کافران از او در مورد نوزادی که بر دستانش بود و حمل می کرد
سوال کردند
مریم(س) با اشاره به نوزاد گفت
پاسخ سوالتان را از نوزاد بخواهید
همه با نیش و کنایه و تسمخر در حال خندیدن به حرف مریم (س) بودند
که ناگهان نوزاد به سخن آمد و فرمود:
من عیسی مسیح
بنده خدا هستم
خداوند به من کتاب آموخته
و مرا نبوت داده است
و هر کجا باشم
برکت خدا همراه من است
او مرا به نماز و زکات امر کرده است
تا هر وقت که زنده باشم
و من مأمورم
با مادر پاکم
مهربانی کنم
و جبار و تیره بخت نباشم
سلام بر من
روزی که متولد شدم
و روزی که
از این دنیا خواهم رفت
و روزی که دوباره مبعوث خواهم شد
حس دل
در درونم هست
چهره باد و باران
و نسیم و هوا
نقش بسته در ایوان
و پر کرده کل فضای آسمان خانه را
با نگاهی دور
آن دور دست ها
سایه ای افتاده
بر دو سمت بال باد
چه نوری تابید
بر مرد
راهنمای خورشید
چه خوبست ترنج
نقشی که بهترین
نقش قالی است
چه بی گناه است
درد دل های آفتاب
و چه حکمی است
بالاتر از حکم دل
داخل کتاب
و مطلبی نوشتم در کتاب
چه خوب است آسمان را جستن
و چه خوب است کهکشان را دیدن.
پايتخت آرزوها
آن بلند دور
سایه سرو بلند قامت و
دیبای سپیدار جهان
کنج سوراخ دیوار تاریک خاکستری
کاش بودن، کاش موندن، کاش تا قصه های ناتمام.
قصه شمع،
قصه باد،
شاد بودن در کنار کوهسار
حرف از نو
حرف از تو
سبزی دل های رنگین خدا
انجمن های نشسته در زبان
گفت و گو با گل و شمع
راه تا ناکجا آباد
تا خورشید نگاه
چشم امید
پر بزن ای مرغک سبز خیال.
تپه خاکِ مه زده
تخته سیاه و
گچ و پچ و شعرای خاکستری
پرنده سرخ و سپید و آبی و حور و پری
زمین سپید و برفی
غنچه حرفای زیبا
حس خوب نور و گرما
عشق سرما و ستاره
پایتخت آرزوها
آن ترانه های شیرین
زیر کرسی
زیر نور ماه
روی اون گلای زرد اطلسی
آرزو تا بی نهایت
نمی دونم...
نمی دونم قبلاً بود یا نه.
ولی عجیب من رو برد تو فکر.
اتوبوس بعدی!؟...
اتوبوس موعود کی می رسد؟
اما این اتوبوس ها می آیند و می روند
و من هیچکدام شان را نمی پسندم
چه باید بکنم؟
تا کی منتظر بمانم؟ کنار جاده...
می دونی عشق چطور میاد؟
عشق تو دل آدم درست مثل اینه که منتظر اتوبوس وایساده باشی!
وقتی اتوبوس می رسه، بهش نگاه می کنی و با خودت می گی:
« خیلی شلوغه... نمی تونم بشینم!
بهتره منتظر اتوبوس بعدی بمونم
بنابراین اتوبوس می ره و تو منتظر اتوبوس بعدی می شینی...!
بعد، اتوبوس دوم از راه می رسه.
بهش نگاه می کنی و می گی
«ام... خیلی قدیمیه...!»
سوار نمی شی و اون اتوبوس می ره
و دوباره منتظر بعدی چشم به خیابون می دوزی
کمی می گذره و اتوبوس بعدی میاد
شلوغ نیست، قدیمی هم نیست.
اما با خودت میگی
«ام... تهویه هوا نداره که! بهتره منتظر اتوبوس بعدی بمونم
پس بازم اون اتوبوس می ره و منظر اتوبوس بعدی تو ایستگاه می شینی...
دیر شده و کم کم هوا داره تاریک می شه.
اتوبوس بعدی که می رسه، سریع می پری توش!
سرت رو که بلند می کنی، خیلی زود می فهمی که
ای وای! اشتباهی سوار شدی!
اونی که دلت می خواست نیست
البته اتوبوسی با دستگاه تهویه هم بیاد
نمی تونی مطمئن باشی که خراب نشه.
این که می خوای به خواستت برسی، کار اشتباهی نیست
چقدر خوبه با یه چشمی دیگه
به اتوبوس که می دونه... فرصت داد
ای اسوه صبر...
چرخ و فلک جادویی مریخ
سوار بر سفینه ای می خواهم بشم که
دور تا دورش با چراغای آبی و قرمز در حال چشمک زدن هستند
و گازای کریستالی و مایع که داره نم نم با یه آتیش کوچولو از دهانه
آتشفشان حرکتی اون میاد بیرون
و می خواد پرواز به دنیاهای دیگه رو برای من
با یه حس جدید و نا آشنا
همراه کنه
دارم وارد دنیایی می شم
پر از رمز و راز و هزار و یک رنگ ندیده
دنیایی که پر از ستاره های مختلف و شمع های بابلی
دنیایی پر از روشنایی های مختلف و پر از هزار توی و هزار پیچ
دنیایی پر از نشانه ها و علامت ها
دنیایی که هیچ وقت فکر نمی کردم توش پا بزارم
دنیایی که توش کم نیارم و کم نزارم
دنیایی که همه چیزایی که برام تا یه مدتی علامت تعجب بوده، رو بفهمم.
دنیای خارج چه حس عجیبی داره
حس یه فضانورد رو دارم
که باید تو کره مریخ
دنبال ناشناخته ها و
ایجاد یه زبان مشترک
با هزار فرمول و خط و عنصر جدید باشه.
طوفان شن و خاک
عکس در اندازه اصلی پرواز گل، به سمت خورشید
تو این چند روزه سیاهپوش بودم
به خاطر دوستی که خیلی نزدیک بود به من.
اولین دوست هم سن ما بود که جدا شد و رفت.
دنیای بودن و رفتن خیلی وقت ها با مزاج ما آدما، همچین جور نیست.
چند روز پیش که از سر کار میومدم به سمت خونه
هندزفری تو گوشم بود و داشتم آهنگ گوش می کردم
یکی از بچه ها اومد با اشاره گفت حمید فلانی مرد.
منم با شوخی و همین حرفا. یه لبخندی زدم و جدی نگرفتم
از دم خونه این بنده خدا که رد شدم دیدم یه حجله در خونشون گذاشتند و کلی آدم سیاهپوش
رو حجله وقتی عکس این بنده خدا رو دیدم
کل موهای تنم سیخ شد، جوری که 2-3 ساعت که اومدم خونه اصلا تو خودم نبودم
درگیر بودم با یه حس عجیب و غریبی به نام دوری.
شب قبل این قضیه خواب دیدم
با رفقا سوار پراید این بنده خدا هستیم داریم میریم جمشیدیه.
یدفعه وسط راه ما رو پیاده کرد گفت: دیگه نمی تونم باهاتون بیام
باید برم جایی.
من که از این خواب بیدار شدم هر چی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم
خواب رو بی تعبیر و معنی گرفتم
تا فرداش این قضیه پیش اومد.
می دونم بازگشت همه به سوی خداست
می دونم خدا گلچین می کنه آدمای خوب رو
و می بره پیش خودش
می دونم آدمای صاف و بی ریا جاشون تو بهشته.
می دونم دلبستگی به چیزایی که دوسشون داری و می خوای ازشون جدا بشی سخته.
می خوام تو این چند صباح عمر، قدر دوستایی که به خاطر شرایط کاری کم بهشون سر می زدم
و همیشه اونا با کاراشون من رو شرمنده می کردند بیشتر بدونم
شاید دوست خوبم آمیر فرصتی برای دیدار با خیلی از دوستان رو به من یا به اونها نده.
کاش فرصتی بشه و قدر بدونم خیلی چیزایی که قدر دونستنی هستند و پر از خوبی...
شاید از قصه نور ماه
زیر یه سایه درخت شروع شد
با یه موسقی ویالون آروم
کم کم این حاله ها انقدر دور شد
و همه چیز انقدر واقعی جلوه کرد
که خواب رو تو بیداری تجربه کردم
دنیای آرمانی رو اون قدر قبول دارم که
با یه دنیا حقیقت رفتم سراغش
هر چی تو دلم بود رو گفتم
تا چیزی جا نیفته
و این اپیدمی واقعیتی که خیلی وقته باهاش درگیرم
برای بهترین کسم تو کانون توجش قرار بگیره
تو قصه معرفت و مردونگی همیشه همه چیز رو گفتن
شاید اونجوری که دل آدم می خواد تموم نمی شه.
سفر کردن به شهرهای مختلفی که نور ماه و مهتاب روش می خوره رو دوست ندارم
چون اونی که می خواستم رو با محاسبات میلی متری و دقیق از نظر خودم قبول کرده بودم
البته از نظر ایشون هیچ نوستالژی نزدیکی با هم نداریم
شاید نگاهی که می کرد من خیلی دور بودم از آرمان ها و دنیاهای خودش...
بقیه در ایمیل...
در آسمان خیالت
یادت یادم هست
و یادت همیشه سبز
در خلوت دنیای بهشت خیال
یه دل پر از صداقت
آلبوم پاییز طلایی 1
کرسی
کنار پنجره ای که یه پرده سفید
با یه نسیمی داره
پرواز می ده به اون
و فضای دیوار رو تغییر می ده
با روشن و خاموش شدن به واسط حرکت پرده
یدفعه یه نور سبز میون این همه ترکیب نور
می تابه و کل فضا رو تحت الشعاع قرار می ده.
رو کرسی بهار خواب خستگی ها
یه نوازشی این نور می ده برای رفع خستگی و...
درباره الی...
بال ستاره
باغبان کلمات
باید باغبونی باشی که
جمله ها رو
کنار هم، خوب بکاری
نه بیای جمله ها رو
دست چین کنی
و خوبای خوب رو کناری بزاری.
که توش پر از حرف خدا بود
دلم رو بدجور هوایی کرد....
چه صاحبی
چه دلی
چه صاحبدلی.
تو دیوارای اتاق فروش عشق و عشق بازی و مردونگی
چه جمله هایی نوشته بود؛ این درویش ازعشق امام علی(ع).
سفر کوتاه به دنیای درویش
که توش پر از حرف خدا بود
دلم رو بدجور هوایی کرد....
چه صاحبی
چه دلی
چه صاحبدلی.
تو اتاق خواهرزاده سید خلیل چه دنیایی برپا بود
پر از شعرای قشنگ، صدای کوک لیلی با اون ترانه و ساز
کجایند این آدما
زیر سایه کلبه ی درویش
سوزد و افروزد و خاموش شود / هر که چون شمع بخند بر شب تار کسی
بی گمان دست به آغوش نگارش ببرند / هر که یک بوسه رباید ز لب یار کسی
.............................................................................................
زبان به سر گفت در چه حالی / . گفت خوبم اگر تو بگذاری
.....................................................................
قصه می خورم که کفش ندارم / کسی رو دیدم که پا نداره
....................................................................
آنجا که نظرگه دل درویش است/ سرچشمه آب زندگانی بیش است
زنهار میازرا دل درویشان.
دوریش ِ علی نیست.............. علی درویش است
..........................................................
جان مولا هر که هستی مرد باش / گر قلند نیستی شب گرد باش
نردبان این جهان ما و منی است / عاقبت این نردبان افتادنی است
عاقبت هر که بالاتر نشست / استخوانش سخت تر خواهد شکست
..................................................
در کلبه ی ما رونق اگر نیست، صفا هست/ آنجا که صفا هست یقین نور خدا هست
دنیای عشق
مست و مدهوش و خرابم ای عشق
بازارچه میکده عشقت
گر چه ندارد می از جام و شراب
ولی با حرف دلت ،کرده ای دنیای سیرآب
این دل خراب عشقم
به هوای توی لیلی
تا تموم قصه ها رفت
حتی تویه کتاب قصه های امشب
تو یه سرزمینی که گل و ستاه و پری
حتی ابر خاکستری با پنجره ای که داری از نمایی از صدتا فرشته و پری
کم میارم
چه دنیایی داری.
همه چی هستی و ما زیر پای تو، خاکی هستیم
عاشق نگاهی هستم که کرده جون تر کرده من رو
از هر غلام و مهتری.
ترسیم عشق
صبح که می تابه
روی برگای گلای تازه
رو به خدا
وقتی که
گلای آبی
تو اون موقع که خواب افتاده
رو دلای آدما
دارند میگند ذکر خدا
وقتی که
قطره کوچیک آبی
روی برگ سبز گلی
با نور خورشید داره
چشمک می زنه به این دلا.
وقتی که
صبح که میشه
وظیفه اون درخت و گلهای خدا
پخش کردن نفس میون آدماست
وقتی که
چشمام رو باز می کنم
و هر چی که ریز میشم
تویه دنیایی که خدا داده به آدما.
2 تا حرف توش جا شده
عشق خدا
می دونی...
تو آسمون رنگینه عشق خدا:
می دونی فرشته ها چیکار می کنند اون بالا
می دونی بارون نم نم که میاد از اون بالا هست از کجا
می دونی با بغضی می گی، آهای خدا؛ اون بالا با اشک و دعا چی میگند این فرشته ها.
می دونی وقتی که صبح نسیمی می وزه و بوی گل رو پخش می کنه توی فضا.
می دونی دنیای خوب قصه ها.
می دونی ستاره های خوشکل آسمون اهل دعا.
می دونی صدای شیرین خوش لیلی که تو گوش می پیجه.
می دونی وقتی یه خنده، تو رو وارد می کنه توی یه دنیای دیگه.
می دونی سبزی عشق، می دونی سفید صبح، می دونی قرمزی عشقی که عاشق ترینا پاش می نویسند
می دونی از صبح تا شب دارم فقط عشق شما
می دونی فصل و بهار و پاییز و تابستان و زمستون و عید خدا همشون جمع که بشند میخوان بشند عینه شما.
می دونی پرنده صبح، می دونی شب و گل سرخ، می دونی تنهایی گل، می دونی خدای یوسوف.
می دونم چون دلم رو دادم
به دستی که پر از دنیای خوب قصه هاست،
دنیایی که نبوده محدود به همین دنیای ما.
دوست دارم به خدا.
چه خوبه...
دعوت نامه عشقی
برای عاشقی فرستادن.
چه خوبه
آب پاشی گل
تو سبزی سبزه های گلای اطلسی حوض.
چه خوبه
دل رودادن؛
دست خدای قصه ها.
چه خوبه
فصل قشنگ مهری که
توش، تموم فصلای دنیای کوچیک و بزرگ و اطلسی
جایی ندارند به خدا.
چه خوبه
آسمونا؛
زمین و حتی کهکشون راه خدا،
با تموم وجودی که دارند از خدا؛
همشون ندارند
هیچ رنگ و رخی بهتر از تو
ای بهترین بهترینا.
چه خوبه با خنده ای
دلی رو تو شاد می کنی
به خدا خنده که نیست
نگاه عرش به آدماست
چه خوبه
نگاه قلب پاکت
که از چشمای زیبات باز میشه.
واسه هر کی،
هر چی هستی؛
واسه من
پل رنگین کمونه پاگذاشتن تویه دنیای خوش فرشته هاست.
در سکوتی ژرف
بر روز می تابد
بیدار می شوم از خواب
وز ندگی ام را
با فکر تو آغاز می کنم.
شب
در تاریکی سایه های درخت هایی که
مثل شبح
در برابر خاموشی ستاره
ایستاده اند
خود را به سکوتی ژرف می سپارم
و آخرین فکری که با من می ماند
خیال نیست.......
---------------------------
کتاب: به خلوت کوهسار بیا با من
مترجم: ناهید کبیری
سوزان پالیس شوتس

















