تغییرات


چند وقتی است
وارد بازی شده ام به بزرگی سرنوشت،
او مرا با دنیاهای پیچیده مختلفی آشنا کرده
و تصمیمات مختلفی را پیش رویم گسترده.

تاکنون با کمک از راهنمایی های حال و گذشته
و یاد خدا به این طریق پا گذاشته ام.

امروز چند تصمیم
بر روی سینه ام نشست

و با مشورت از بزرگی
که سالهای بیشمار
تمام زندگیم را
بعد از خدا و عزیزانی که دارم،
به او بدهکارم،
باید دست به تغییراتی بزنم.

شاید حذف برخی گزینه ها سخت جلوه دهد
ولی برای فرار از سکون
باید جهش کرد به دنیاهای دیگر.

حاشیه

سرم بالا بود
و به حاشیه های دور و بر خوب نگریستم
ستاره هایی را دیدم
که گاهی چشمکهای مختفی به هم و گاهی به من می زدند
برخی ستاره ها رخسارشان به زمینی ها نمی خورد
و فضایی برای خود داشتند.

در قدمگاهی دیگر
وقتی در حال راه رفتن بودم
ستاره ای دیگر دستم را گرفت
وقتی با تعجب حاصل از این برخورد
به او نگاه کردم
از خودم بدم آمد
و از خدا خواستم اگر نوری به واسطه ی گناه پیدا کرده ام از من بگیرد
تا اینگونه اسیر ستاره های گناه
که اسیر زندگی هستند نشوم.

کلمات اسرار آمیز 2

مورچگان بسیارند
از هزاران سال پیش تا کنون
شاید هزار تا برای هر چشم
و میلیونها برای هر اندیشه
لیکن
دریغ از یک سلیمان !

نگاه

به عظمت خدا می نگرم.
وقتی که نگاه به پنگوئن ها می کنی
گویی عمری، صورتهایشان رو به خداست و او را شکر می کنند

به وال های دریایی که می نگری
هنگامی که دمشان را به بیرون آب می آورند و یکدفعه وارد آب می شوند
گویی سجده ای آبی رو به خدا می کنند

به ماهی های پرنده ی چشمه های آبی جنگل ها که می نگری
با هر پرشی که رو به آسمان می کنند
گویی می خواهند تا جایی که می توانند
باله هایشان را رو به آسمان گیرند و خدا را شکر گویند.

و به هر چه که می نگری
بویی از پرستش خدا را می بینی که
در پهنای جهان در حال مروراست.

اسیر سادگی

اسیر سادگیم
سادگی نگاه
سادگی رفتاری که هیچ غرضی در آن نیست
سادگیهای گفتاری که کلملات «نه» و «آره» آن از هیچ جنسی نیست

اسیر جوابهایی هستم که منطق آن فقط حرف وجدان است
اسیر سادگی حضوری هستم که بویی بهتر از بهشت می دهد
اسیر عقایدی هستم که پند نمی دهد ولی با حرف، درس می دهد.

دروغ مصلحت

دروغی گفته ام از نوع مصلحت.
و مرا این گونه به تردید و فکر فرو برده است
باور کن نمی دانم که این مصلحت بود
یا خجالت.
نمی خواستم در مواجهه با تو
این حس خوب چند لحظه ای از من گرفته شود
به واسطه ی دلخوری های این حرف.

چرا در خیابانهای دوست داشتن
این گونه قدم گذاشته ام

نمی دانم باید به فکر از تو دور شدن بیاندیشم
یا به فکر برگشت به تو
نمی دانم ها را در درونم
حبس کرده ام و
با مجهولات مبهم
به آنها فکر می کنم.

لحظه ای برای خود


در انتهای روشنایی روزدر حالی که از سرما
«های» نفس هایم مثال دود کتری بر روی اجاق،
از دهانم جدا می سازد.

میان ریل های سفید و خاکستری ماشین دودی زمان در حال قدم زدن هستم
حس راننده ای با احتیاط را دارم که نباید از این خطوط رد شوم.
ولی گاهی به لبه های خطوط می زنم
تا بگویم هستم.

صدای سوت ممتد قطار
به من اشاره می کند که باید جداشوی
و به کناری روی.

ولی این بار ایستاده ام
و حتی اگر قطار
جانم را در آنی و لحظه ای بگیرد
خوشحالم که لحظه ای را
بی هیچ شک
برای خودم بوده ام.

نگارگر زمان


برای یادگار داشتن لحظات؛
داخل اتاقک تاریک
که فقط گوشه ای از آن
با نور چراغی که بر پایه های سیاه و تاریکی برقرار است
و برروی صندلی چرخانی که باید
قد و قامتت را مانند سرو کنی
و صورتت را رو به جلو
نشسته ام.
باید نظاره گر چپاول حرکتهای نگارگر زمان
بر روی صورتم باشم
که آن را برای چینش بهتر کادر عکاسی
به هر زاویه ای می چرخاند

این بار نیز نگارگر زمان
تصویر خود را
با سلیقه ای دیگر
بر روی صورت من چینش کرد.

کلمات اسرارآمیز

از این به بعد هر شب کلمات شیرین و جالبی که
تو گشت و گذارای اینترنتی یا اس ام اس و یا خودم
و هر چیز قشنگی که دیدم رو اینجا میزارم

با موضوع کلمات اسرارآمیز
خیلی طرح خوبی

در قلبت رو برای کسی باز نکن
چون اونی که دوست داره
خودش کلید داره

لبخند


امروز وقتی سوار مترو شدم
یکدفعه ذهنم به گذشته های دور و اوقات مختلف رفت.
چند لحظه خاطرات شیرین مختلفی که تو این چند وقته برام پیش اومده بود
تو ذهنم اومد و من رو همینجور خوشحال می کردو گاهی از شور خوشحالی لبخند می زدم .
یه لحظه دیدم
به بنده خدا همینجوری رو صورت من قفل کرده
و با لبخندی که من گاهی تو اون چند لحظه می زدم اونم خوشحاله و داره لبخند میزنه
انقدر خوشحال شدم که گفتم چقدر خوبه با یه لبخند بتونی دل یه نفر رو شاد کنی
اونی که نه تو رو می شناسه و نمی دونه برا جی داری لبخند میزنی.
یاد اون جمله افتادم که میگه: تو زندگیت هیچوقت اخم نکن، شاید یه نفر با خنده تو زنده باشه.

دنیا

می خواهم به شهربازی افکارم سری بزنم
و با چرخ و فلک فکرم گردشی در اعماق وجودم بکنم
تا اگر کم و کاستی هایی در وجودم هست
و آنها را در این گردش، از بالاترین جاها و پایین ترین جاها ببینم

و به تونلهای وحشتی که ترسی در سفر به آنجا داشتم سری بزنم
می خواهم سوار بر ترنی شوم که سراشیبی ها و سر بالایی های آن مرا یکدفعه به عمق سوالات ذهنیم ببرد.
و مرا با سرعت خود به ناکجا آبادهای فکرهای ثانیه ای ببرد
تا فکر کنم به دنیاهایی که همیشه سعی کردم به خاطر بعضی .... به آنجاها سفر نکرده ام.

ستاره


نامه ای به کهکشان
این نامه از طرف ستاره ای است برای تو ای پرنورترین کهکهشان ها
من ستاره ای هستم که عمری در این عالم سفرهای مختلفی کردم
به هر مکان و هر جایی سفر کردم و کهکشانهای مختلف
را دیده ام
می توانستم ستاره کهکشانهای دیگر شوم ولی صبر کردم
تا وقتی به نزدیکینت رسیدم
نمی دانم چرا وقتی به تو می رسم نورم به انداز ه ای نیست که بتواند درخششی ایجاد کند و تو را خیره خود سازد
تلاشم را کرده ام ولی قسمت این بوده است
ولی به تو قول می دهم هر چه نور دارم به سمت تو روانه می کنم
تا به نورهای عظیمت بپیوندد
و تو را درخشان تر و زیباتر نشان دهد.

ببخشید که حد و توانم در این قدر است و
نمی توانم به اندازه ستاره های دنباله دار پیشکشی نورانی تر برایت بیاورم.

یاکریم


نمی دونم به آمهای دل پاک و بی ریا اعتقاد دارید یا نه!
ولی این رو می نویسم که بدونید هنوز هم نور خدا انقدر تو دل بعضی آدمها هست که حد نداره

همینجوری داشتم تو کوچه پس کوچه های قدیمی افکارم سر می زدم
که یدفعه یاد قضیه ای افتادم که خیلی دوست دارم اون رو

دوران خدمت من تو قسمت مخابرات بودم
و خدا رو شکر می کنم
چون قبلش اگه یه دم باریک بهم می دادی
فرقش رو با انبردست نمی دونستم
و بلد نبودم باهاش کار کنم
البته از نوع ارتشی.


خلاصه خیلی جاها رفتیم و خیلی آدمای کوچیک و بزرگی رو دیدیم

یه سری
کابل مخابرات قطع شد و ما مجبور بودیم
بریم کابل رو از چند جا وصله بزنیم

یه کابل از شاخه یه درختی تا یه درختی به فاصله حدوداً 30 متر وصل بود
و باید میرفتیم با ماشین بالابر درست می کردیم

به سلامتی همه چی درست شد
ولی اصل قضیه اینجاست که
حدود 15 دقیقه طول کشید یه بالابر بیاد
و ما بریم اون بالا

تو این فرصت کم
یه سرگرد خوشتیپ با محاسنی سیاه و سفید
و صدایی آروم که واقعاً چهره ای نورانی داشت از اونجا رد می شد
فرمانده ما رو که دید شناخت و سلام و احوالپرسی کرد و چند دقیقه ایستاد
همینجوری تو حرفاش ، فرماندمون به ما گفت این آقای فلانی دل خیلی پاکی داره
از این چهره و نگاه و صداشون هم معلومه

اون بنده خدا اصلاً اهل تظاهر و خیلی چیزهای دیگه نبود
و تشکر کرد از فرماندمون به خاطر حرفها
و می گفت: صفای این دل هر چی هست لطف خداست.

فرماندمون گفت می دونید بچه ها این آقا اگر اشاره کنه
اون یاکریمی که روی اون درخت نشسته میاد پیشش .
ما با شوخی به فرماندمون گفتیم اگه یه ذره دونه و آب هم به ما بدید
چهار تا کلاغ هم کنارمون میشونیم
این بنده خدا انکار کرد و چند بار به فرماندمون(سید) گفت : تو این فرصت نه.
سید چند بار که کلید کرد
گفت باشه .
خدا شاهده یه نگاه کرد به اون یا کریم
که روی درخت کاج حدود چند متر جلوتر نشسته بود
گفت بیا:
پرنده پرید رو هوا یه چرخی زد و نشست روی جعبه ابزار مخابراتیمون
که چند قدم از ما جلوتر بود



البته یکی از بچه ها که خیلی فیلم بود یواش به فرماندمون گفت
معلومه به این پرنده هر روز دونه داده برای همین اومده اینجا
فرماندمون ناراحت شد
یه نگاه به یه یاکریم دیگه که رو چند تا درخت اونورتر نشسته بود کرد
با اصرار فراوان و خواهش از اون بزرگوار خواست که اون پرنده رو صدا کنه
به اصرار سید، یه نگاه به اون پرنده کرد و گفت بیا
یدفعه یاکریم پرید و نشست کنار همون یاکریم قبلی



خداشاهده انقدر تو اون لحظه تعجب کرده بودیم که حد نداشت...
بعد از چند دقیقه از فرمانده و ما خداحافظی کرد و رفت.
ما هم که تو حال خودمون نبودیم
با این بنده خدا خداحافظی کردیم .

چه دنیای عجیبی
درباره اون بنده خدا کلی سوال و پرسش کردیم
همه از این بنده خدا خاطرات مختلفی داشتند
و خلاصه وجود پرخیری بود برای همه.
اون خاطره رو خیلی دوست دارم


...

«نمی»

سرم را تکان نمی دهم
به اشاره های مثبت و منفی

دلم را نشان نمی دهم

به ستاره های ظاهری خوشبختی

قلم بر دفتری نمی کشم

تا سبب ساز شود برایم راه های بی سرخطی

عصایم را دوباره در نمی آورم

تا برایت این بار کنم از زمین و آسمان و کوه ، تردستی

دست بر سینه آسمان نمی فشارم

تا از خستگی ظاهریم ببارد بر تو باران سرسختی.

این بار حتی صدایت نمی کنم

تا بگویم از حکایتهای دنیا و جهان خوب و خوشبختی.

می دانی چرا «نمی» آرم بر کلمات دنیا.

چون می خواهم
این بار تو برایم
بگویی
از خوشبختی.

دوراهی

وقتی که دل تنها با تو میشینه / وقتی که ابر و آسمون باهام، باز همنشینه
چکاوکا دوباره حرفی تازه / از اشاره های دور و نزدیکم می سازه
اگر بارونی شد باز اون نگاهت / می خونم نم نمک از کوچ تازه
کنار صندلی با رنگ بیشه / نوشتم زندگی بی تو نمیشه
تموم آرزوم در این دو راهی / با تو بودن شده باسه همیشه


قلب

این رو خیلی دوست دارم
می خواستم بهت بگم / چقدر پریشونم
دیدم خودخواهیه / دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو به هر سختی / به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی بشنوم دنیات آرومه / که دوستش داری از چشات معلومه
یکی اونجاست شبیه من یه دیونه
/ که بیشتر از خودم قدرت رو می دونه

تو رو می خوام تموم زندگیم اینه / دارم میرم، ته دیونگیم اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من / تو خوشبختی همین بسه برای من

چیکار کردی توبا قلبم / که این روزا به خاطرت با قلبم

این همه بی رحم و در جنگم

گل

دوست دارم
از ریزترین فکرها و
بزرگترین کلماتی که در عالم وجود دارد
گلی رشد کند
و تا آسمان ها برود
و بر کل عالم فراگیر باشد
و هر جا که تو قدم می گذاری
این گل، سایه ای دلنشین از
نورهای سوزنده خورشید باشد
و بر هر کجا که قدم می گذاری
بوی خوش این گل
کل مسیر را برایت
مانند طی کردن
گذرگاه های بهشت
خوشبو و خرم کند.

به اندازه کل وجود

ببخش اگر این دو روز
در دفترچه اسرار دل چیزی نگارش نکرده ام.
برای نوشتن باید مخزن کلمات را باز کنم
و با قلب آرام برایت بنویسم.
سایه ها و خستگی ها که بر دل می نشیند
نمی گذارد از وجود پرمهرت بنویسم.
ولی همچنان نام تو
و یادت را بر تمام
ریزترین مولکولها و سلولهای بدنم
با خطوطی قرمز رنگ و مسیرهایی به اندازه
کل وجودم آذین می بندم
تا بدانی اگر گاهی
به دلیل مشغله فکری تو را از یاد ببرم
در هر لحظه و هر آن
همواره در وجودم هستی.

گریه

خیلی این شعر رو دوست دارم
گریه نمی کنم / نه اینکه سنگم / گریه غرورمو به هم میزنه .
مرد برای هضم دلتنگیاش / گریه نمی کنه / قدم میزنه .
گریه نمی کنم / نه اینکه خوبم / نه اینکه دردی نیست / نه اینکه شادم
یه اتفاق نصفه نیمه ام که / یهو میون زندگی افتادم / یه ماجرای تلخ ناگذریم
به کهشکشونم ولی بی ستاره / یه قهوه که / هر چی شکر بریزی / بازم همون تلخی ناب رو داره.
اگر یکی باشه منو بفهمه / براش غرورم رو بهم میزنم .
گریه که سهله / زیر چتر شونش / تا آخر دنیا قدم می زنم

بارون قصه

این شعر رو خیلی دوست دارم
هوا ابری بود و بارون میومد
قشنگ و واضح یادمه

مثل آخرای قصه
که پر می کشی به رویا .

تو یه حس بارونی که
به برگ این گل ها بارید،

زیر لب زمزمه کردم
کسی هستش بتونه
این دل ابریمو از من بگیره

اونقدر باشه که من
دل و دستش بدم و چیزی نپرسه.

دیگه حرفی نباشه بعد نگاهش.

بیام آخرش بپرسم
که اون بارون بود یا نم نم اشکاش.

دیگه کار از کار گذشته
دیگه قلبم سر جاش نیست

از همون قدیم ندیما
تو یه خوابم دیده بودم
اون هوای بارونی رو
اون در و پنجره شهر
که به واسطه اشک چشماش
شده بود بارونی باز.

اونجا هم نشد بپرسم
که بارونی که زد به ایون
یا که کرد این دل و حیرون
بارون بود یا اشک چشماش.

شکر

امروز وقتی تو مترو بهشتی نشسته بودم
به لحظه چشمم به تاریکی تونل مترو افتاد
یکدفعه در اعماق تاریکی دو تا نور چراغ روشن رو دیدم
که همون چراغهای قطار زیرزمینی یا به اصطلاح مترو بود

یه لحظه دیدم و حس کردم که
چقدر تاریکی و ظلمات درون و بیرونم
با چه چراغهایی از طرف خدا روشن شده بود

و چه مسیرهایی که با هیچ پروژکتوری پرقدرت
و هیچ نوردیگه ای مثل نور خورشید روشن نمی شه.
فقط به واسطه مهر خداوند برایم روشن شده بود.

برای تشکر از خالق برای داشتن این چنین نورهایی
چیزی جز شکر خدا و
حمد و ستایشش به واسطه کوچکترین
کاری که بر عهده بنده اش، در روز گذاشته چیزی ندارم که
به شما خالق جهان بدهم.

ببخش اگر کم کاری از طرف من
به واسطه بی وقتی ها می شود.

شکرت بر هر قطره از قطرات بارانت
شکرت بر هر چکه از آبهای رودهای روانت
شکرت بر هر چشمک ستاره های هفت آسمانت
شکرت بر هر دانه تسبیح فرشتگانت که برعرشت پیاپی در چرخش است.

چراغ

داشتم فکر می کردم
اگر فرصتی شد و چراغی باشم که
کلیه خیابانی را باید روشن کنم .

چراغی نباشم که
به واسطه ستونهایی که بر روی آن قرار گرفته ام ،
سایه ای در پیاده رویی تاریک و ظلمانی که
پشت من قرار دارد
و پر از چاله و سوراخهایی بزرگ است
و هیچ رهگذری از آن خبر ندارد
توجه نکنم.

طراوت

در این زندگی یا خورشید باش و با نورت جنگلها رو سر سبز و زنده کن

یا باغبان باش
و به گلهای باغچه آبی بپاش و آنها را با طراوت کن

و یا خاکی باش بر روی باغچه ای که گلها را پدید می آورد

یا در زندگی گل باش و بگذار کودکی تو را بچیند و شاد از داشتنت

و یا در زندگی سعی کن بوی خوش گلی باشی
که دیگران از حس کردن تو خوشحال و با طراوت شوند

سایه

در درون سایه ها قدم گذاشته ام
سایه هایی که عمری از آنها دور شده ام
می خواهم با قدمهای بلند
و پرهای شکسته از این مسیر عبور کنم
تا
قولی که به خدای روشنایی
با جوهر زندگی
و بر دفتر حوادثی که
با خط و خطوطی
از پرده دل تا آسمانها
کشیده شده،
انجام بدهم
خدایا تو دانایی و من...

گرو

قرار میزارم با این دل
اگر شما را نمی بینم
و در هر کجای عالمی .

به آسمانها بنگرم
و از خدای آسمانها بخواهم
با آبروی کوچکی
که میان این آسمانها
برای خود ساخته ام
گروی سلامتی شما
در هر لحظه و آنی بگذارم.

دوریت

دور شدم و از دوری تو دلتنگم.
چند روزی است که نگاهت را ندیده ام.
نوای دلنشینت بر شاخه های تنیده شده افکارم
فقط از طریق امواج رسیده است

انرژی که تو بر من می دمی
روزگارم را خوش می سازد و وقتم شیرین.

ببخش اگر حین مسائل زندگی نتوانستم
به بحث اصلی بپردازم.

می شکافم این دلتنگی ها را
بزودی.

دلتنگ

در انتظار جریان زندگی هستم
زندانی. در این جنس دلتنگی هستم.
پیامهایی برایت می فرستم از دیدارهای روشن.
پیامهایی که به اندازه تمام آجرهای این زندان حبس شده بلند و عظیم است
در انتظار جواب سیمای فرشته از امواج زندگی هستم
و دلتنگ از بی قراری های دیر رسیدن و نرسیدن امواج.

نماز شکر

امروز تو راه برگشتن از روزنامه
تو خیابان پاکستان
هندزفری توگوشم بود
و داشتم آهنگ گوش می کردم
که یه موتور سوار کنارم ایستاد
یه نگاه کردم دیدم یکی از بچه های روزنامه است

که بعضی وقت ها همدیگرو می دیدیم
تو راه درباره همه چیز صحبت کردیم
یه چیزی گفت که خیلی برام عزیز بود
گفت : من قبلاً تو سازمان بهزیستی کار می کردم
و بعضی وقتها به افراد معلول سر می زدیم
می گفت خداشاهده وقتی میومدم بیرون
از ته دل شکر می کردم
و می رفتم دو رکعت نماز شکر می خوندم
برای سلامتی که خدا به من داده

نمی دونی چه حسی به من دست داد با این صحبتاش


قبل از اینکه این مطلب رو بنویسم
رفتم دو رکعت نماز شکر خوندم به خاطر شما
به خاطر عنایتی که خدا داشته به من
و عشق شما رو گذاشته تو دلم.

نمی دونی چه حسی داشتم وقتی نماز می خوندم
تمام وجودم داشت شکر خدا رو می کرد.

دریا


در دریایی بزرگ ، آرام و آبی
که موجهای آن، ذهن را با آرامش خود به هر سو می کشد
سوار بر قایق تنهایی نشسته ام .

تا مدتی پیش می خواستم تنها بر روی این قایق بنشینم
و در این منظر آبی و آرام
به تنهایی گذر کنم.

ولی از وقتی که با شما آشنا شدم
می خواهم قایق تنهایی را به ناخدای آب های دریاها بفروشم

سوار بر کشتی زندگی در کنار شما سفر کنم
و سکان کشتی را با هم به دست گرفته
در این صباح عمر،
در این دنیای الهی چرخی بزنیم.

دنیای تجسم

رو صندلی قرمز مترو نشستم
هندزفری تو گوشم هست و دارم آهنگ احسان خواجه امیری ( آهنگ همه دنیا بخوان و...) رو گوش می کنم
دستام رو روی زانوهام گذاشتم و دارم با ریتم آهنگ احسان، انگشتام رو روی «کیبرد زانوهام » میزنم.

این بار نمی خوام چشام رو ببندم تا برم تو دنیای خیال.
می خوام یه لحظه تو دنیای واقعیت تجسم کنم که شما کنارم نشستی.

یاد اون نگاه چند دقیقه ای که باهات داشتم
و اون لرزش کوچیک چشمات به خاطر ضعیفیت

آواره کوچه پس کوچه های همون نگاه هستم که انقدر قشنگه.

خوشحالم که کنارم هستی
می خوام برای این همه خوشحالی
یه فریاد بلند بزنم و از خدا تشکر کنم
و هر کاری می خوای برات انجام بدم.

می خوام برات از کارام بگم که
اولین شماره روزنامه جوان امروز چاپ شد
و کلی کار صفحه آرایی کردم
و تو هر لحظه که میخواستم صفحه رو شروع کنم
بعد از یاد خدا، با یاد تو صفحه های قشنگ رو می بستم

میخوام از چیزای دیگه که تو ذهنمه
برات بگم
ولی خستگی چشمات رو می بینم به خاطر خستگی کار.
به جاش چند تا شوخی می کنم باهات
و چند تا جک میگم تا یه کم خستگیت رو بگیره.

سرت رو میزاری رو شونه هام.
آرومم می کنی خیلـــــــی وقتی که تو رو این قدر آروم می بینم .

نمی خوام حرفی برنم که:
مثل یه رهگذر که داره
رو برگهای خشک یه پارک قشنگ و سر سبز
«قِلچ قِلچ» می کنه ،
و آرامش پارک رو داره می گیره.

دوست ندارم این فکر تجسمی چند لحظه ای رو
ترک کنم .

چاره چیه !!?
ولی میخوام بهت بگم :
دوست دارم حتی تو این دنیای تجسمی

خطوط موازی

از صبح تا الان
انقدر موضوم شما بودی که
نتونستم به چیزای دیگه خوب فکر کنم
فقط داشتم به شما فکر می کردم
انقدر که نه داستانی میخوام بنویسم
نه شعری و نه حرفی
فقط میخوام با این خطوط موازی
همه چیز رو بهت بگم با زبان اشاره
با زبانی که متعلق به دنیای خودته
میدونم که خوب میفهمی
به خاطر همین هیچ توضیحی نمی نویسم.
___________________________________________________________________
___________________________________________________________________

بلیت

دست تقدیر
واقعا یه موقع
چیزایی جلوی آدم میزاه
که بعضی وقتها شرمنده میشه
یه جوابی منفی به کسی بده

باورت نمیشه
امروز یکی از همکارام بعد از اینکه
اومدم روزنامه
شمارم رو گرفت و رفت
چند ساعت بعد
موقعی که سرم خلوت بود، اومد پیشم.

به من گفت بیا
چند دقیقه باهات کار دارم.

من که اصلا تو ماجرا نبودم
گفتم باشه
بهم گفت
چرا تا حالا ازدواج نکردی
منم با مثال عامیانه بهش گفتم
تا حالا شرایطش پیش نیومده.

یهم پیشنهاد ازدواج با دختری رو داد
که خیلی شرایطش خوب بود و منطقی
و شرایطی که هر پسری
با این دیدگاه امروزی پولی دنبالش هست

بنده خدا اصلاً از دلم خبر نداشت
نمی دونست من الان دلم کجاست
و کی الان تو خونه دلم نشسته
و گرنه همچین پیشنهادی بهم نمی داد.
ولی من بهش گفتم.
چرا من؟ این همه آدم دیگه!
به هم گفت تو رو تو این چند وقته شناختم اخلاقت و نمازخوندنت و ...
بهش گفتم
من تا حالا هر کاری کردم فقط برای تکلیف و اخلاقم هم نظر لطفته.
شاید یک کم مذهبی و با اعتقاد هستم ولی خیلی آدم خاصی نیستم
که همچین پیشنهادی رو بهم کردی.
دیدم شروع کرد درباره ازدواج گفتن و...

دیگه دلم نیومد بهش واقعیت رو نگم
بهش گفتم
ببین من یه بنده خدایی رو دوست دارم
و نمی تونم کسی دیگه رو تو قلبم جا بدم.
ببخشید و تشکر از این همه لطفت
و به شوخی گفتم.
اگه می تونی این بلیت رو
تو جیب یه آدمی از من بهتر بزار.

بنده خدا نمی دونست
من از صبح تا حالا داشتم
کی رو تو تمام رشته های عصبی و پرده ای ذهنم می دیدم.
نمی دونم اون هم تو تاریک خونه فکرهای لحظه ایش
به فکرم هست یا نه.

آخر سر میدونی چی بهم گفت
گفت من شمارت رو دادم به مادرش
فردا بهت زنگ میزنه.
منم با علامت تعجبی که رو مغزم نشسته بود
بهش گفتم خدا پدرت رو بیامرزه. کارت درست نبود
ولی چشم من با احترام ازشون معذرت خواهی می کنم.
یه کم نارحت شد
ولی فردا از دلش درمیارم.


خدایا شکرت از این همه لطفت.
من فقط یکی رو می خوام و اگر میدونی لیاقتش رو دارم بهم بده.

«تا»

باورت نمیشه
انگار تو هر زاویه ای از نگاهم حضور داشتی
تو همه لحظه هام کنارم بودی

از موقع سوار شدن تو تاکسی
تا پیاده شدن.
تو خود میدون فردوسی
انقدر تو فکرم بودی که
یه لحظه ناخودآگاه
خودم رو وسط یه میدونی دیدم که
چراغ قرمز شده بود
و من داشتم همچنان حرکت می کردم.

امروز حتی تو نمازی که داشتم می خوندم
از همون اولش تا آخرش کنارم بودی
انقدر برام عزیز بودی که
از خدا معذرت خواستم
به خاطر موقعی که برای اون بود
و من حواسم بهش نبود

تو راه مترو فردوسی تا دروازه دولت
و از اونجا از دروازه دولت تا بهشتی.

باورت نمیشه انقدر تو فکرت بودم
که نفهمیدم کی رسیدم به مترو بهشتی

از مترو بهشتی تا خود خیابان پاکستان
و از خیابان پاکستان تا روزنامه وطن.
این «تـــــــا» ها خیلی برام عزیزه
چون تو هر لحظه یه جوری تو رو
با خاطرات گذشته یادم میومد.

تو خود صفحه آرایی
تا موقع اتمام کار
با این که این دو- سه روز فشار کاریمون بالا بود
و خیلی کم وقت استراحت داشتیم
بازم همش یه فکرت بودم.
امشب بعد از نماز مغرب و عشا
همش تو ذهنم بودی
خلاصه امروزم کلا برای تو بود .
ببخشید اگه کم برات وقت گذاشتم.

تو ذهنم فقط به تو، تو رویای ذهنی می گفتم:
خیلی خیلی دوست دارم.
ببخشید اگه تو دنیای حقیقی
با خجالت و این حرفها
نتونستم این حرفا رو بزنم.

تابلوی 721

به متروی بهشتی می رسم
از پله ای مترو آروم آروم میام پایین
کارت رو رو دستگاه می کشم
و از پله برقی میام پایین
وای انقدر مترو چقدر«« پر از خالیه»»
و چه نوری روی زمین مترو داره برق میزنه

دوست دارم یه کم لیز بخورم
کفشم هم خوراکش همین زمینهای لغزندست.
خلاصه بعد از 2-3 بار سرسر بازی آروم می شینم روی صندلی قرمزمترو.
انقدر خلوته که مجله هام رو گذاشتم رو دو تا صندلی اونور تر و دستام رو باز کردم
چه حس خوبی...

مترو که نمیاد پس
هندزفری رو میزارم رو گوشم و آهنگ فیلم استارداست رو پخش می کنم
صداش رو هم میزارم تا آخر. که هیچ صدایی دیگه نشنوم
یواش یواش یه نیمچه چرتی می زنم


یدفعه خودم رو تو جایی می بینم که اطرافم همه جا سفیده... سفید خالص
یه تابلو وجود داره که روش نوشته شده 721
نمی دونم این چی هست ولی باید یه نشونی باشه که حفظش کنم.

جاده های اینجا خاکی نیستند و مثل پلاستیک سفید رنگی هستند
چون وقتی راه میری احساس می کنی داری روی پلاستیک راه میری و سر جاده با یه فلش مشخصه
و همشون مثل خطوطی هستند که نوکشون پیکان دارند

جلوم سه تا پیکان پلاستیکی کمرنگ مایل به سفید هست
که فقط میتونی بفهمی این مسیر توئه.
که به سمت راست و چپ و مستقیم هست.

من همون مسیر مستقیم رو انتخاب می کنم
جاده ای جلوت وجود نداره هر چی که جلوتر میری
نوک فلش رو به جلو میره و راه نمایان تر میشه.

10 دقیقه ای این مسیر رو رفتم بالاخره به جایی رسیدم که جلوم
پله های پیچ در پیچی مثل
پله های اضطراری هست

به خودم میگم
تا اینجا اومدم.
باید برم بالا.

یه صدای صوتی مثل صدای سوت فیلم پدرخوانده
تو این مسیر داره شنیده می شه
دوست دارم برسم به این منبع صدا
حداقل از این بلا تکلیفی در بیام

همینجوری که دارم بالا میرم
می بینم تابلوهای مختلفی دور و برم وجود دارند
که به هیچ چیزی وصل نیستند ولی معلق در هوا هستند
و عکسهایی از بچگیم رو توش می بینم
و هر چی این پله ها رو بالاتر می رم این تابلوها
عکسهایی از دوران نوجوانیم و بالاتر رو نشون میده

باورت نمیشه هر چی دارم بالاتر میرم
قد و قیافه و ریش و سیبیلم داره عوض میشه

و تو مسیرم می بینم که
انگار رنگ روی دیوارای هر طرف این پله ها
داره از سفید به آبی ای در میاد
همینطور هم انگار یکی داره
یه سری گل تذهیب رو دیوار می کشه

بالاخره پله ها تموم شد
الان رسیدم تو یه راهرویی پر از پرده های سفیدی
که داره یه نسیمی اونا رو تکون میده
صدای سوت داره کم صدا تر میشه

یه آهنگی دقیقاً مثل آهنگ فیلم حضرت یوسف(ع)
اونجایی که جبرئیل میاد پیشش. شروع به پخش شدن می کنه
از گوشه چشمم راستم یه چیزی رو احساس می کنم تکون خورد

صورتم رو می چرخونم و
یه مر میانسالی رو می بینم
که تماماً رنگ آبی پوشیده
و رو صورتش تا گردنش
مثل یه شالی که درخششی مثل نوری که به پارچه های حریر می خوره وجود داره
لباسش یدست تا پایین هست
و پاهاش اصلا رو زمین نیست .

موهایی با رده رده های سفید و مشکی داره
ابروهای کمونی داره و یه لبخند آرومی رو چهرش هست
با چشمای سیاه آرومش داره بهم نگاه می کنه
یه حسی بهم میگه باید برم پیشش و هر چی سوال تو این مسیرم دارم باید ازش بپرسم.

هنوز چیزی بهش نگفتم که یدفعه بهم میگه :
تو الان در پله های افکارت هستی
من هم همان کسی هستم که وقتی به افکارت سر میزدی.
با افکارت مرا درست کردی.

من که دنبال قرصتی بودم
که با کسی که هفکرمه و از همه چیزم خبر داره
مب بینم فرصت خوبیه
میخوام راهنماییم کنه در مورد همه چیز.
تا میخوام ازش سوال کنم

بازم شروع می کنه به صحبت و میگه
همه این چیزا رو باید در اون تابلوی اول راهت می فهمیدی
همون 721 – میدونی یعنی چی

منم که بی خبر
فقط سر تکون میدم و میگم نه
میگه یعنی تو 7 آسمون و 2 عالم فقط 1 نفر هست
که می تونه مشکلت رو حل کنه و
راه سعادتت رو برات مشخص کنه و اون خود تویی.

با این حرفش کل سوالایی که میخواستم بپرسم رو فهمیدم
ولی چند تا سوال دیگه ازش دارم
تا می خوام ازش بپرسم میگه
اگه میخوای به جواب بقیش برسی
چشمات رو ببند و به قلبت سر بزن

چشمام رو می بندم
یدفعه یه صدایی آشنا به نظرم میرسه
چشمام رو که باز می کنم می بینم
رو صندلی مترو هستم
و اون صدای آشنا صدای رسیدن مترو
به ایستگاه شهید بهشتی بود.
رو این داستان خیلی فکر کردم
اندازه 4 تا مطلب بود.
امیدوارم جالب بوده باشه.

پل ابری

امشب که می خواستم یک کم بخوابم.
دیدم خوابی تویه چشمام نمیاد.
هی تو خواب و بیداری یه چیزای تو ذهنم میاد.

می بینم رو یه پل چوبی معلق تو هوا ایستادم
پلی که اگه یه قدم بلند به سمت عرضش برداری
تموم میشه
ولی طولش رو که نگاه می کنم می بینم خدا رو شکر حداقل 5 متره.

جنس چوب پل، مثل رنگ ساقه های در حال رشد گیاهه.
هیچ نرده ای و هیچ محافظی.

سرم رو خم می کنم و آروم پایین رو نگاه می کنم
می بینم که به ارتفاع 50 متر پایین تر، پر ابره
جوری که انگار تویه وان حموم رو پر از کف کرده باشی و پفاش رو ببینی.

یه نسیم خنکی داره این بالا می زنه
که چه حسی داره تویه آدم غوغا می کنه.

نمی دونی از این بالا نگاه کردن ابرا چه شکلیه.

تو همین حسم و این حال عجیب گیر کردم
که می بینم یه طنابی داره از اون آسمونا یواش یواش پایین میاد.
خدایش طناب به این قشنگی ندیدم.
طناب فیروزه ای رنگی که انگار داره گرده افشونی می کنه.

یکی دیگه داره انگار با طلا از اون بالا
آبپاشی طلایی می کنه.

من که تو حال خودم نیستم نمی دونم بیدارم یا تو یه قصه ام.
طناب و می گیرم میرم بالا.
هر چی شد می گم توکل به خدا.

تا دو سه پله از اون طناب نرفتم
یدفعه یه حسی بهم می گه برگرد.

میدونی وقتی برگشتم چی دیدم.

دیدم اون ستاره ای که عمری دنبالش بودم
دیگه جلوم بایستاده و میگه
حالا بخون از من.
زبون بند اومده. نمی تونم نگاش کنم از بس قشنگ و دلرباست
چشایی داره به قدر دریا
روحی داره اندازه آسمون خدا.

تو یه دنیای خاکی دنبالش می کردم .... نمی دونستم باید قدم بزارم تویه ابرا.

من که صبح تا شب رو براش می خوندم پس اون حرفا الان کجاست
دنبال یه راهیم، یه نکته ای یادم بیاد ....نمی دونم چرا همش این کلمه ها یادم میاد
««دُرُثِح بلت نیثطم بنویصم عاشقطم»» ولی دل که دارم می تونم بگم دوست دارم .

از صبح تا شب دارم همش حرفای قشنگ براش تکرار می کنم
نمی دونم چجوری بهش بگم دوست دارم .
هی به این در میزنم ... هی از اون حرف میزنم..... دنبال راهیم بهش بگم دوست دارم.

فکر می کنم اگه اون یه جمله ی عاشقونه برام بگه شاید بشه.
به خدا می دونی بازهنوز باسه چی نیومدم جلو.
چون نمی دونم تو هم دوستم داری.
تو رو خــــــــــدا یه جور بهم بگو.
------------------
منتظر جواب فرشته باشید
ادامه دارد حتماً.

خیابان


نمی دونی چقدر دوست داشتم تویه این چند روزه خیابونای این شهر کش میومد. به اندازه ای که بزاره این فکر وقتی شروع میشه، تموم بشه .
تا دارم به جاهای خوب خوب قصه میرسم
یا دارم قشنگ قشنگ شعرم رو کامل می کنم
یا راننده اتوبوس میگه خط تمومه
یا مسافر کش تاکسی میگه کرایه بده
یا رسیدم به مسیر و دیگه هیچ.
البته:
نمی دونی این خودش یه جور درسه.
که باید زرنگ باشی و نرسیدی به سر تخته کلاس
همش رو حل کرده باشی.

نردبان

من به خاطر مسابقات رزمی
یه بار ناچاراً رفتم بیمارستان و آپانیسم رو عمل کردم
خدا رو شکر همه چی بدون مشکل حل شد.
خدا پدر دکتر رو بیامرزه انقدر خوب عمل کرده که هیچ چیزی از اون عمل نمونده.
اصلا کاری به این قضیه ندارم


هدفم از جمله های بالایی فقط گفتن ایناست که:
اینایی رو که میگم واقعیته و همیشه تو ذهنمه.

وقتی رفتم تو اتاق عمل یه جورایی تو خودم نبودم
نمی دونید اون رنگ سبز مایل به آبی اتاق چه حسی داشت برام .
دقیقاً وقتی که اون چراغهای نورانی رو چرخوند
و مستقیم نورش رو صورتم خورد
و اون ماکس اکسیژنو رو صورتم گذاشت
می دونی چی دیدم


دیدم یه پنجره سفید رنگی جلوم بازشده
که نور از توش داره پایین و بالا می کنه
مثل یه اتاق بسته تاریک که یدفعه در رو باز می کنی و نور توش غوغا می کنه

یه نردبون دیدم که انگار روشکمم هست
دو تا دست بودند که این نردبون رو صاف گرفته بودند تا خود اون پنجره
نردبونی که
«هر وقت نی موسیقی قدیمی که از نیشکر درست می کردند»
رو می دیدم یادشون میفتم

انگار با اونا ولی یه کم کلف تر نردبون ساخته شده بود .


نور روی رنگ چوبی نیشکرا افتاده بود و یه جلای خاصی به نردبونا داده بود
حس کردم که یه دستی از اون بالا داره یواش یواش میاد پایین
و میخواد دست من رو بگیره.
بعد اون بیهوش شدم
و دیگه هیچ چیزی رو ندیدم.

خداحافظ ایرانسل


نمی دونید من با این خط ایرانسل
تو این 2-3 ساله چه خاطراتی داشتم
دیدم خدایش این ایرانسل
از یه رفیق بیشتر پیشم بوده

و حیفه حالا که دارم میزارمش کنار
یه احترام کوچیکی بهش نذاشته باشم
و یه یادی نکرده باشم



تو کل خاطراتم:
تو یه پارک پلیس ، کنار دریا، حرم امام رضا
تویه جنگل شمال ، تو مسابقات رزمی
تو مقامی که تو فوتبال اوردیم
تو دوره تربیت بدنی، تو دوره داوری فوتبال C آسیا.
تو ساعتهای خوش گرافیکی و صفحه بندی.
تو عروسی داداشم. تو کلاس آموزش خبرنگاری...... که همش زنگ می زدی و کیوان می گفت حمید بدو صفحه داریم

توی مترو، توتموم لحظه های روشن این زندگی تا به حالا و...
تو رو به عنوان یادگاری از اون موقع ها نگه می دارم

میگم تو اگه نداشتی حسی..........ولی بودی کلی احساس
روشن می کردی دلم رو...........با صدای ایها النـــــاس



کوه

نمی دونی چقدر تو رو تا دریا می کشم .......................بعضی وقتها میامو تو رو تا ابرا می کشم
نمی دونم تو صبحا تا کجاها فکر می کنی......................ولی اگه با چشم دل ، به کوههای اطرافت سرمیزنی
صبح ها که به کوه های دور و برت نگاه نگاهی می کنی......صورت آدمی که رو به خداست رو می بینی
اون داره موقع صبح خدا رو پرستش می کنه..................من و تو رو داره با نگاش تماشا می کنه
میگه من که کوهم و همیشه روم سو به خداست................تو اگه میخوای بشی گل، چاره اون با خداست
نه که بنشینی بگی خدا خودش خوب می کنه...................دستتاتو ببر بالا و بگو این دل چه کنه
اگه دیدی که صدایی از توی ابرا نمیاد........................گوشا تو بگیر و تو وجودت حسش کن تا بیاد
میگه نشی پرنده یا نشی هر موجود زنده....................من فقط میخوام تو باشی برای من مثل یه بنده

دعوت


میخوام امروز تو رو دعوت بکنم به جایی که
نه بدی هست و نه زشتی و نه درد

اصلاً چرا اینجوری دارم حرف میزنم .
بی خیال دنیای مردونگی .

هر جا که تو دوست داری
چرا این بار تو یه پیشنهاد به این دل نمی دی
بلند شو و حرفی بزن
من حاضرم .
نمونشم
این حرف من
«با گفتن یه یا علی»


من نمی دونم تو فکرت
الان تو کجای عالمه

نمی دونم تو یـــــه ابراست
یا توی زمین خـــــــــداست

اگه بخوای می برمت تو یه قصری
که نباشه سازنده اون هیچ دوره گردی

نباشه اصلا در و دیوار این قصر
از آهک و هر پاره سنگی

می دونی اگه بخوام همه اینا رو برات مفصل تر بگم
شاید اون چشای خوشکلت بازم درد بگیره
نمی دونی که چقدر این خط ها رو به خاطرت خط میزنم

می دونی دستم بره روی کیبرد
جا داره تا بازکنه حق مطلبو

ولی اینبارم تا اینجا بسمه.
اینا رو نوشتم تا اینو بگم
تا این موقع شبم بیدارم و به یادتم .
ببخشید اگر بازم زیاد نوشتم این دفعه.

جواب صادقانه

میدونی ستاره های دنیا وقتی هوا ابری میشه
از خدای آسمونا چی می خواند

میدونی چرخی که از چرخای گاری مشتی گلدونی جدا شده
از خدای آسمونا چی می خواد

میدونی دل زمین وقتی که بارون نمیاد
از خدای آسمونا چی می خواد

میدونی چرخ فلک وقتی نمی چرخه
از خدای آسمونا چی می خواد

میدونی مادر گنجشکی که تازه از خونش پریده
از خدای آسمونا چی می خواد.

میدونی خورشید که پایین میره و ماه جاش رو تو آسمون آبی می گیره
از خدای آسمونا چی میخواد.

میدونی دفتر سفیدی که پر از برگه های نوشته نشده است
از خدای آسمونا چی میخواد.

میدونی دلی که عاشق شده از
از خدای آسمونا چی میخواد

یه جواب ساده قشنگ بی رو دربایستی
که داره صادقونه میگه دوست دارم «راستی راستی».

چراغ

تو خیابون بزرگ زندگی یه آینه است.................تو کوچه پس کوچه هاش یه خاطرست
اگر تو ستاره باشی، قطره بارون نمیشی.............اگر قطره باشی، هیچ وقت ، سایبونش نمی شی
سایه یودنات برا من خاطرست ......................خاطرات با تو بودن بازیچست
بازیچه، زندگیمه، که توش، تو بازی می کنی ............بازیگر باشی چراغی توش داری، گم نمیشی
من چراغی دارم و دنبال شعلش می گردم ..............اگه تو شعلش بشی چراغم رو کوک می کنم

دوچرخه

با دوچرخه سفید رنگی که هدیه کودکی ام است
در جاده ای سرسبز
در حال حرکت هستم
اطرافم پر از درختهای کاج است
که گویی باغبانی آنها را تا ارتفاع 3متر آراسته
و جوری تزئین کرده که گویی سقفی سبز رنگ پدید آورده اند
داخل این مسیر نوایی آرام شبیه
به موسیقی اولین شب آرامش
در حال شنیدن است که می گوید
یک شب از خیال تو....
پرنده هایی دور و اطرافم چرخ می زنند که
گویی محبتشان را با نوایی که سر می دهند
میخواهند نشان دهند

در اوج خوشی هستم
همه چیز خوب است به جز....
من حاضرم اگر تو بخواهی
دوچرخه ام را به تو بدهم
یا اگر بخواهی دوچرخه ای بسازم
تا با هم در این مسیر
حرکت کنیم
منتظرت هستم....
میدانم که میخوانی
میخواهم که بدانی...

هدف




در گذر از مسیرهای مختلف زندگی
و در این بالا و پایین شدنهای مختلف زندگی
و در این دشواریهای سفر و راهم
راه های مختلفی را به سلامت پشت سر گذاشته ام

در این راه ها
به هدفهای کوچک و بزرگ خود
رسیده ام

و تازه فهمیده ام
بزرگترین هدفم از گذر کردن این همه مسیر
"چیزی جز با تو بودن نبوده است"

بسم الله نور علی

داخل اتاقی ایستاده ام که
که رنگ دیوارهای آن
پر شده از تذهیب ها و خط خطیهایی آبی و سفید
که جوانانی هنرمند
با رنگ و ابزارها و قلموهای کوچک و بزرگ مختلف
آن را تزئین کرده اند

به ناگاه برقها خاموش می شود
اتاقک شیشه ای مربع شکلی که با نور فیروزه ای تزئین شده
نمایان می شود

درون این اتاقک شیشیه ای
یک ظرف کوچک قهوه ای رنگ مسی وجود دارد
که درون آن یک نوشته ای
با رنگ زرد روشنی که نورش پخش در کل ظرف است دیده می شود
که نوشته
بسم الله نور علی

فرصت

امروز فرصت خوبی داشتم به وبلاگهای مختلف سر بزنم
تا از دیدگاه های مختلف بیشتر آشنا بشم
نمی دونم چرا تو این وبلاگهایی که به قولی،وبلاگهای شخصی هست این سری کلمات زیاد
به کار برده می شود

این سری کلماتی که من خودم بیشتر سعی می کنم
یا نشنوم و خودم به کار نبرمشون و تو این مسیر پا نذارم
تا سایه خستگی این کلمات تو وجودم نباشه و حسشون نکنم

کلمات:
بیزارم، خسته ام،تردید، چقدر سخته، خدا ما رو فراموش کرده،
دیگه هیچ چیزی برام نمونده،نفرین


من خودم هر جا که قدم می زنم ، سعی می کنم دور و اطراف رو خوب ببینم
تا بفهمم
اطرافم چه خبره .ولی گلچین بهترین چیزهایی رو انتخاب می کنم
که تو زندگیم تأثیر
خوبی داشته باشه



فکر می کنم نگاه بعضی آدمها شاید خیلی به حاشیه های اطرافشون هست
و همیشه اون جایی رو انتخاب می کنند که نفسشون میگه
یا فکر می کنند باید خلاف این جهت حرکت نکنند


مثلا اگر به همین فکر کنند
که خدا کنارشون هست
کلی فکرای بد و منحرف ازشون دور میشه

یا مثلا اون حرفی که تو کتاب ""قورباغه رو قورت بده" که میگه
اگه میخوای تو
زندگی موفق باشی
اول برو کارهای سخت رو انجام بده
تا کارهای
معمولی یا آسان
خیلی راحت تر حل بشند.

ستاره شانس


از طرح خدا خیلی خوشم اومد.
نشستم یه طرح دیگه با همون سبک معلا برای اسم وبلاگم زدم

خدا

اومدم مطلب بنویسم
دیدم یه کلمه همش تو ذهنم داره تکرار میشه
از طرفی دلم برای کارای گرافیکی تنگ شده بود.
یه طرح زدم
به یاد «خدا»
خدایا همین که مهلت دادی زنده باشم
و گذاشتی این طرح رو بهت هدیه بدم ممنونم.
خدای مریم مقدس(س)
خدای یوسف(ع)
خدای عیسی(ع)
خدای محمد(ص)
خدای یک رنگی ها
دوست دارم.

تصویر




درخت پیردانایی


میان ابرها

رو صندلی پارک، آروم دراز کشیدم
یه کلاه آفتابگیر رو سرم گذاشتم
دارم خر و پفای الکی می کشم
تا هیچکی بغلم نشینه
و این آرامش چند لحظه ای رو ازم نگیره .

انقدر خر و پف کردم
که فکر کنم خوابیدم دیگه.

یه چیزایی داره پام رو قل قلک میده
کلاه رو میزنم کنار و یه نگاهی می کنم
انگار زمان متوقف شده
مردم هیچ حرکتی ندارند
هیچ صدایی نمی شنوم

می بینم یه سری پروانه که با هر بار بال زدنشون
دارند پودرایی مثل پورداری معجزه گری جادوگرا رو پاهام میریزند
یه سریشون هم رو دستام دارند بال بال می زنند
آروم آروم بال زدنشون تموم میشه
یه حس عجیب تو بدنم هست و یه حال ویژه ای گرفتم
بلند میشم و می شینم درست رو صندلی
یه فرشته رو جلوم می بینم که بهم میگه بلند شو و دنبالم بیا
بی اختیار بلند میشم
فرشته داره یواش یواش میره تو آسمونا .....
اشاره می کنه و به من میگه بیا
من نمی دونم باید بپرم
یا بدو بدو دونبالش بکنم

یه حس میگه باید دستا رو باز کنی
با یه «یا علی» پرواز رو آغاز کنی
نمی دونم بهش میرسم چند وقته.

پرواز رو شروع می کنم
تا بهش برسم

تا که میخوام بشم یه کمی خسته
با خنده هاش خشتگیمو می گیره، تو یه لحظه

نمی دونم چرا هر وقت شروع می کنم به داستان نویسی،
یدفعه انقدر کلمه هام قافیه دار و مرتب در میاند که شعر میشه
ولی اینم یه جورشه که اینجوریش هم دوست دارم.

وسط ابرا میون این همه سرما
تو یه دوراهی ، میون زمین و هوا
--
نگاه قشنگ تو،
دلم رو
از تو این دنیا
به کهکشونا می بره.

تخته سیاه امید

بهت میگم خوش اومدی....
بازکردی دریچه های کهنه کلاس دلم رو

اجازه هم نمیخواد بگیری.
برو بشین هر جایی که دلت خواست.

رنگ لباست
شده رنگی رنگی.
گاهی سفید گاهی امید
بعضی وقتها «یه رنگی».

تو عینکت
عکسایی رو می بینم
که بزرگترین سایتای دنیا
مثلش رو نمی تونند بیارند

قلمت رنگی نداره
رنگ دلـــه.
چشم سرت رو که می بندی
میبینی چقـــــدر خوشکله.

خواننده که باشی
نمیخواد بری دنبالش بگردی
کافی تخته سیاه رو ببینی

تخته سیاه ما که خط خطیه
هر چی که هست بالا، پایینش این شکلیه

گچی که برداشتی، رو می بینم
میخوام تخته سیات باشم تا خودم بخونم.

دوست دارم
رو تخته سیاه امید
برام بنویسی
من میخوام با تو باشم
تا خورشید

نمیزارم
بری بیرون از این کلاس تو
تا نخوای
جمع نمی کنم درس و مشق رو.

دوست دارم به اندازه خورشید
اگه بدم.
من و بازم ببخشید.

ماكت

چند سالي عادت شده براي هر چي ماكت بكشم
حتي اين ماكتها انقدر تأثير داشته
كه تو زندگيم هم كلي ماكت مي كشم
اول ميام ماكت رو تعريف مي كنم
كه مسيراي دو ستونه و چند ستونه داشته باشه
و بعد كارايي كه بايد با چينش هاي مختلف انجام بدم
رو تغيير بدم .

فال حافظ

از روي پل اتوبان آهنگ
هر روز كه رد ميشم
يه بچه نشسته
كه يه مرغ عشق سبز وآبي رو دست چپش آروم نشسته
هر سري كه من رد ميشم ميگه آقا يه فال بگير
هميشه بهش تبسم مي كردم
كه حداقل دلش نشكنه

اين سري ديگه تا اومدم رد بشم
ديدم پاچه شلوارم رو گرفت
گفت آقا تو رو خدا
دلم نيومد ناراحتش كنم
گفتم باشه
فقط يه شرط داره
شرطش اينه كه
5 تا صلوات بفرستي
و نيت كني
يدونه فال برداشتم
ولي نه براي خودم
به نيت اون بچه
مزمونش اين بود
كه تو سختي زياد مي كشي
ولي آينده روشني داري.

موسیقی متن

این بار به جای مطلب میخوام
یه چیزایی رو بزارم که خودم خیلی دنبالشون بودم.
موسیقی متن دو تا از بهترین فیلم ها
مریم مقدس و کلید اسرار
موسیقی متن ابتدایی فیلم مریم مقدس
از مجید انتظامی:
http://www.irtvi.com/files/hamid/9/Maryam%20Moghaddas1(Www.TvI.IR).wma

موسیقی متن ابتدایی فیلم مریم مقدس
از مجید انتظامی:
http://www.irtvi.com/files/hamid/9/Maryam%20Moghaddas2(Www.TvI.IR).wma



موسیقی متن فیلم کلید اسرار
http://rapidshare.de/files/42765816/_www.Iran-Sima.blogfa.com_.mp3.html

باران مي بارد

باران مي‌بارد
اين بار چترم را درنمي آورم
تا از برخورد قطرات باران جلوگيري كنم
اين بار مي خواهم باران را بر روي صورتم حس كنم
كل بدنم را باران فرا گرفته
ولي وجودم خشك خشك است
مي خواهم اين بار اين شعر قديمي را
كه فقط اين دو سه جمله آن را يادم هست بخونم
يك دو سه چهــــــار
قطره‌هـــاي بــــاران
باران به شدت مي بارد
صداي سو سوي باد
گويي تو را مي خواهد بلند كند و به سوي ناشناخته ها ييرد
و تو خود را چون درختي با ريشه هايي جوان و تنومند
به زمين چسبانده اي تا به اين سو و آن سو نروي

جمشیدیه



پنجشنبه هفته پیش بعد از ظهر.

با دوستام رفته بودیم جمشیدیه.

یه اکیپ از بچه های ورزشکار.

من هم که به قول قدیمیا گفتنی.

ازم سنی گذشته .

فقط یه گرم کن و کتونی با خودم اوردم

این عکس رو هم
بالای کوه که رسیدیم یکی از بچه های زحمتش رو کشید
یک کم جدی هستم ، ولی فرم صورتم اینجوریه
هیچ وقت اخمو نبوده و نیستم


بالای کوه خارج از نفس کشیدن و خوشی های دیگش.

یه لحظه خدا رو از ته دل شکر می کنی.


این همه ساختمون و جمعیت رو می بینی

که خدا فقط اگه یه روز آب رو قطع کنه و آب به خونه ها نرسه

میدونی چند نفر از بی آبی می میرند.


خدایا شکرت
به خاطر همه نعمتهایی که به مردم تهران دادی.


فقط ««تو»»

نمی دونم چرا هر وقت می خوام بهت برسم
انقدر مشغول میشم به چیزای دیگه
که وقتی می بینمت
تو یه لحظه همه چیز تموم میشه.
شایدم خودم تا حالا نخواستم
شایدم انقدر بزرگی که نمی خوام
به خاطر حرفهای ساده وقتت رو بگیرم
بعضی وقتها بر میگردم نگات می کنم
ولی اون موقع تو حواست نیست
و همه چی تموم شده.

اتوبوس 2 طبقه شب


در اتوبوس 2طبقه شب نشسته ام
ناگاه از خستگی
سرم را بر میله ای که مسافران
برای در امان ماندن از ترمزهای گاه و بی گاه رانندگان می گیرند، می گذارم

چشمانم که آرام آرام بسته می شود
ناگهان ابرهای ذهنم کنار می روند
و روشنایی دنیایی دیگر برایم نمایان می شود.

به دنیای تصور کشیده می شوم
دنیایی که فکرهایی مافوق تصور برایم نقاشی و رنگ آمیزی می شود.

وارد خیابانی می شوم که
به هر طرف از آن نگاه می کنم
بو و رنگ خودش را حس می کنم

سمت چپ را که می نگرم
محلی می بینم که هیچ پرستویی در آن پرواز نمی کند
و تنها روابطی یکطرفه برقرار است.

سمت راست آن ستونهای عظیم سفید رنگی وجود دارد
به بزرگی قلب انسانی که
آنجا به نام او نامگذاری شده است.

در ورود به خیابان
پله های کوچک و بزرگ مختلفی وجود دارد
که نشان می دهد راه پر پیچ و خمی در پیش است

دیوارهای اطراف آن
پوشیده از سنگهای سیمانی شکل حجم دار
که شکلهای مختلفی از اشکال هندسی را در خود پدید آورده است

دور دیوار از مه خاصی تشکیل شده است
که این مه دائم
رنگهای مختلف به خود می گیرد
و زرق و برق خاصی دارد

صحبت که می کنی
صدا در طول خیابان می پیچد

خیابان با نور فانوسی
که شبیه به فانوسهای دریایی است
روشن و پدیدار است

به دور دست که نگاه می کنی
آبشاری را می بینی که گویی
سرچشمه آن از ابرها گذر کرده
و از آسمان دیگر شروع به ریزش کرده است
و در جوی های اطرافت،
آب روان آن در حال حرکت است

آرام آرام که جلو می روی
آوازی به آرامی گوشت را نوازش می دهد
صدای آرامی که می گوید
آرام باش. آرام گذر کن. خدا در کنار توست.

تا می خواهم قدمی دیگر بردارم
کسی مرا صدا می زند
آقا، آقا، آقا
بلیتت را بده
به ناگاه چشمانم را باز می کنم
و خود را در اتوبوسی می بینم
که دنیای واقعی من است.

تصور!

چشمانم را می بندم.

وارد دنیایی می شوم که:
بی اختیار به شهر ممنوعه پاگذاشته ام
جایی که آهنگی سوای آهنگها در آن پخش می شود
جایی که خاطراتی وجود ندارد
و گل فروشهای آن تنها گل یخ می فروشند

جایی که فرشته ای در آن حبس شده .
جایی که مانند نگین انگشتری گرد و بیضی است

سرما سرتاسر وجودم را فراگرفته
باز آهنگ خاص پخش می شود
و مرا از خود بیخود می کند

خود را در میان خانه های مخروطی شکل می بینم
که درهای خانه های آن مانند درهای کالسکه های قدیمی دایره ای شکل است

در جلوی در خانه با 5 متر فاصله از در، فواره های آبی می بینم که آبی ترین آبها را در خود نشان می دهد
و چنان درخششی این آب دارد که گویی از فواره های آن ، کرمهای شب تاب بالا و پایین می شوند
بر روی چارچوب در خانه ها پوشیده شده از پیچک های سبز و پر از گلهای رنگین و درخشان هستند
که در هر لحظه ای گلهای زیبا رشد و نمو می کند

در دستگیره درها علامت ستاره ای وجود دارد که این شهر را در خود قرار داده.
در جلوی راهم،
کوچه ای می بینم که شیب سربالایی دارد

کوچه ای که نه آسفالت دارد و نه خاک
بلکه پوشیده از برگهایی که در برکه های آبهای شمالی ترین جای تصور وجود دارد

دستم را بر روی میله ها که می گذارم
احساس می کنم که میله نیز دست مرا گرفته و مرا به جلو می راند

به آسمان که نگاه می کنم گویی آسمان پر از پرده های رنگار رنگی است که باد موسمی آن را به این سو و آن سو می برد
چشمانم را که باز می کنم خود را در دنیا واقعی
در خیابان پاکستان می بینم و...

ساعت لحظه های زندگی

کتاب راهنمای افکارم را باز کرده ام
در صفحات آن به دنبال واژه ی گمشده ای می گردم

واژه ای که مسیر می دهد به راهروی بازشده زندگی
واژه ای که با پیکانهای مختلف
مر ا در صفحات شناور زندگی چرخانده

این واژه را شاید
با احساس 5 گانه ام باید جست و جو کنم!

نمی دانم چگونه این واژه را باید پیدا کنم
نه صدای شیپوری
نه حرکتی خاص
و نه حالتی که مرا به خود نگه دارد
شایدم بر عکس
این بار حتی چشمانم نیز به من کمک نمی کنند
باید با چشمی دیگر به دنبال آن باشم.


زمان
مانند دریای پرخروش
مدام در حرکت است


این را خوب می دانم
اگر آن واژه را پیدا کنم
ساعت دیورای لحظه های زندگیم را بر می دارم
و آن واژه را به جای آن قرار میدهم

تا هرگاه
نگاهم به ساعت زندگی افتاد
بدانم و بداند
همه لحظه هایم متعلق به اوست.

پله های پیاده رو

در پله های پیاده روی ذهنم
قدم می گذارم
نگاهم را
به سوی واقعیت های دور و نزدیک
وسعت می دهم
واقعیت ها را مانند درختی
به قامت ستونهایی که از زمین تا آسمان
کشیده شده تصور می کنم
دستم را بر بالای صورت می گیرم
تا بتوانم واقعیت ها را دریابم.
ستاره ای می بینم که
هیچ رصدخانه ای نمی تواند
عظمت آن ستاره را به زبان بیاورد.
ادامه دارد.

پل روگذر زندگی

بر روی تابلوی پل روگذر نشسته انم

تابلو رو به سوی تو نشانه رفته است

با زبان اشاره به من می گوید

که باید به سویت آیم



من هم با زبان سکوت و اشاره و لبخند

با دستانی که به سویت دراز شده است

و دستانی که گاهی در ملاقاتت بر روی سینه ام می نشیند



اینگونه جواب تابلو را می دهم

زیر آسمان این شهر

امروز ابری بودم بر فراز آسمان این شهر.
نگام می کردم مردم را.
مردمی که شاد مرا می دیدند.
و خدا را شکر می کردند از آمدنم.

پرده های نگاهم را کنار کشیدم.
وقتی خانه ای که ناودان قرمز زنگ زده آن
با فرسودگی، سوراخی کوچک پدید آورده بود،
را دیدم.

از لابه لای سوراخ بازشده ناودان.
دیدم انسانهایی را که با محبت پتوها را با هم قسمت می کردند.
و با چهره ای شاد به همدیگر تبسم می کردند
و باز خدا را شکر می کردند که زیر یک سقف هستند.

بچه ای کوچک نظرم را جلب کرد.
که کنار پنجره سرش بر بالشی که از هر حریری نرمتر و هر بستری راحتتر بود.
بر روی پای مادرش نشسته بود.

که با خنده شیرین کودکی
مرا به شکلهای مختلف نشان می داد.
گاهی مرا آهو می خواند
گاهی مرا خرگوش
و گاهی هم هر دوی این دو می خواند

من نیز خوشحال بودم
که من هم موجب خوشحالی
آن بچه کوچک بودم.


زندگیتان همیشه این چنین ابری.

قطره بارون



بارون اومد و نشست رو دلم نم نم ............................گفت تموم میشه این غصه ها کم کم

رو شونه هام قطره هاش رو می دیدم.........................با چیک چیک صداشون، حرفا شون رو می چیدم.

زمزمه هاشون آدمو خواب می کرد..........................خوابی که آدم رو چه نایاب می کرد

خواب می دیدی آدم دنیا نیستی.........................چتری داری به اندازه هستی

شدی خودت یه قطره از اون بارون...........................داری میای از اون بالا فراوون

اون قطره که تنها داره می شینه .............................قطعه ای موسیقی داره می چینه

اون قطره که جلوی پنجره نشسته............................تو خیالش یه چیزایی نقش بسته

فکر می کنه قطره های بارون که هر جا می نشینند..........چیزایی که تو دلش هست رو می دونند

باخودش فکر می کنه ای خدا.................................دلیل تنهاییم رو بگم به شما

تنهایی قطره برای اینه......................................که جنس تنهایش رو نمی دونه!

نگاه دل

شباهنگام ، هنگام سیاهی..................................... به حول قوه عشق الهی
کنار جنگل و سایه هر کوه................................... گذر کردم من آهسته ز هر سو

کنار برکۀ رو به سیاهی..................................... نبود اصلاً، آثار از تباهی
مکانی پر ز کوخ و پر گل و لای............................ ولی آبی ترین آبها! وای.

بدیدم بالهای رنگ رنگی.................................... ندیدم این چنین، در عمر قشنگی
در این برکه ی تاریک و پریشان............................ تمام نورها گشتند نمایان

تمام نورها گردان به دورش.................................... تو را این گونه می خواندند کنارش
تو نه نوری، نه رنگی و نه آتش................................ همه هستند، آنی، اختیارش
تو ربی و اله آسمانها........................................... خدای آشنای کهکشانها

به ناگاه تا تمام شد جمله هاشان................................. تمام برکه نورانی شد آسان
به هر وقتی گذر کردم به آن سو................................ ندیدم هیچ ظلمت در آن تو.
قشگ بید؟؟؟

هزار و یک گذر



در ژرفای سفیدی ابرها
در تنهایی و نم نم شبنم ها
در هزار توی دنیای پیچ در پیچ موجودات
در چرخش و پیچش شاخ و برگ درختان
در نهانگاه های کهکشان ها
در طلوع و غروب دل های انسانها
و در نهرهای روان زندگی
خدایا یک چیز را می بینم
فقط عظمتت را