گزارشی از پروانه
تندبادی به بزرگی
سیاهچالهای افلاک
بر سیاره های بیرونی و درونی
منسجم و قوی می وزید
رنگ آسمان با رنگ های بال پروانه
رنگا رنگ و متغیر شده بود
صدای سوت و کور
اجاقک کنار پنجره
با هُرم شعله ها
کم و کم و آرام آرام
آوازی می خواند
به غایت پرواز.
آواز درخت سترون نانج
سایه را بشکن.
مرا از عذاب دیدن خویش سترون
رها کن.
من چرا میان آئینه ها زاده شدم؟
روز به گرد من، می چرخد،
و شب مرا در تمامی ستارگانش
تکرار می کند.
می خواهم بی دیدن خویش زندگی کنم
و در رویا ببینم
که مورها و تپه ها
برگ ها و پرندگان منند.
سایه ام را بشکن.
مرا از عذاب دیدن خویش سترون
رها کن.
کتاب: کنسرت نا تمام
فدریکو گارسیا لورکا
یه کلام با خدا
تو تنها كسي هستي كه
اگه بخوام مشكلمو بگم ، نبايد از منشيت وقت بگيرم
تو تنها كسي هستي كه
اگه بخوام باهات تماس بگيرم واسم حتي يه ريال هم هزينه نداره ...
تو تنها كسي هستي كه
اگه ساعتها باهات حرف بزنم ، به ساعتت نگاه نميكني كه يعني وقتم داره تموم ميشه
تو تنها كسي هستي كه
اگه گرهي از كارم باز كني، لازم نيست با فرستادن تاج گل و ...ازت تشكر كنم
تو تنها كسي هستي كه
اگه بيماريمو شفا دادي ،لازم نيست با چاپ اعلاميه تو صفحه اول يه روزنامه پرتيراژ ازت تقدير كنم
تو تنها كسي هستي كه
اگه هر چي گريه كنم و اشك بريزم و وراجي كنم ،بهم نميگي حوصله ام رو سر بردي ...چقدر پرحرفي!
تو تنها كسي هستي كه
حتي اگه واسه اين همه وقت كه بهم دادي ازت تشكر نكنم ،بازم هرچقدر كه بخوام بهم وقت ميدي
امروز از دستم در رفت و واسه اولين بار ميخوام بگم ...متشكرم خدا جون
هيمنجوري براي يادآوري...
بر روي سفره خيابان
شنيده مي شد
در تابستاني به اين گرمايي
چه اتفاقي افتاده بود
كه اين گونه
تابلو پاييز بر فضاي اين شهر
نصب شده بود
پرنده صبح خوان
حالا پرنده سرما شده بود
گويي نواي دلنشين خورشيد
بر فضداي
مه زده محيط خاكستري
با نقش آتش خاكتسر شده
همنشين شده بود و
تضميني براي برگشت نبود.
گاهی
به همه دنیا می ارزه
مگه نه
گاهی وقتا تو یه قصرم که باشی
دلت از غصه می لرزه
مگه نه
حاضری دار و ندارت رو بدی
به جاش از خدا
یه دل خوش بگیری
حاضری زندگیت رو بدی
اگه با دل عاشق بمیری
این همه دنبال دنیا رفتیم و
انگار این جاده تمومی نداره
گاهی وفتا که به جایی می رسیم
لذتش انگار تمومی نداره
کاش یه بارم که شده
تو این سفر
یه دفعه راه رو
نشونمون بده
چقدر خوبه این شعر
منبعش رو پیدا نکردم
ولی فکر می کنم ماره رمضان 2 سال پیش
پخش می شد
شاید روحم به بدنه جسمم ضربه می زند و با او صحبتی دارد
شاید پرانتزی که باید علامت سوال دز ذهنم باشد حالا به خط تیره مستقیم و موازی با سطح وزق تبدیل شده باشد
شاید انشای تابستانی با آواز پرنده ای در صبح ، به کلمات مجهول خداحافظی نزدیک شده باشد
شاید شماره های معکوس آمدن و رفتن معکوس و وارونه شده باشد
ولی همچنان هستم، تا بگویم، بخوان و بدانی صدای مردی از جنس قطرات باران
همیشه بر روی جاده حتی نا هموار و سنگلاخی خواهد نشست
چون او زنده است و همیشه بیدار.
صدایی از جنس خواستن
از کنار پنجره رو به آسمان
در داخل اتاق
پیچیده می شد.
گویی صدای گل ها
بر فراز این سیاره خاکی
تلألو پروار را بر قاعده خوشی ها
عمود می کرد و می خواند و می گفت
در تمام عرض و طول دنیوی نام تو را با خود حمل خواهم کرد؛
از زیر آن کلوخ تنها کنار یک موریانه در حال خوردن ریشه های خشکیده درخت؛
تا کنار بال فرشته که نسیم را بر تمام این کره پر افسون می چرخاند و خاطرات خوش را بر زندگی ماه رویان و خورشید صفتان
طنین انداز می کند.
می دانم قلم خوب نوشتن ها شاید دارویی برای ترک خوبی ها باشد
ولی تو عالی و خوب حتی اگر...
دلم بسیار تنگ است
می دانم سعادت اینگونه برگ های عمر را چرخانده
و آرزوی سعادتی با تمام شبنم های نشسته بر روی گل برای تو دارم
ای عشق من.
همیشه از جایی آغاز می شود
که انتظارش را نداری. }
یک مرتبه به خودت میآیی
و می بینی وسط خاطره ای افتاده ای
که تمام روزهای گذشته خواستهای فراموشش کنی .
هر چه با خودت تکرار کنی که همه چیز تمام شده
و دلیلی برای یاد آوردنش وجود ندارد،
باز یک روز با بهانهای حتی کوچک،
خودش را از گوشهی ذهنت بیرون میکشد
و هجوم میآورد به گذر دقیقههای آن روزت
مرگ بازی - پدرام رضایی زاده
کپی رایت: پشت این پنجره ها
بوی رمضان
یادداشتی که به مناسبت ماه رمضان
فردا تو روزنامه چاپ می کنم
صدای پای رمضان به گوش می رسد
نجوای الهی که در سحر انسان را می خواند و
تا غروب افطار بوی بهشت را
طنین انداز سیما و صدای روزه داران
پهن و گسترده می کند .
انگار پرواز قاصدک ها
در آستانه فرا رسیدن این روزها از دشت ها
به سوی شهرهای رمضان نشین می آید
و بر روی آسمان این شهر
سفره ای از جنس جشن الهی برپا می کند.
در آسمان ها و افلاک نیز این روزها
فرشته ها به جنب و جوش بیشتری افتاده اند
و انگار صفحات خوب و بد اعمال این روزها
با لوح زرین خوبی ها نوشته شده
و برگه های سفید و خالص
جایگزین سیاهی ها و خط خوردگی های
این دفترچه بزرگ اعمال شود
تنهایی
سبزه بارون
گم گشته
گشته حیرون .
راه می رفت
باز می خواند
این گذشته.
برگ رفت
و بیشه باران
بازماندی از دل کوه
جا ماندی از هیاهو
پس باز باران
با دل کوه
خواند آرام
تا ابرکوه...
آروم و پیچیده
رنگ سلام و خداحافظی
سلامایی که معلوم نشد از کجا مرز بودنشون شروع شد
و خداحافظی که معلوم و مشخص نبود و نشد
چقدر دوره و محو
قابل هضم نشد تو رشته های افکار و
هیچ وقت تنیده نشد تو سلول های خاکستری
دورتر از اشعه های خورشید تا کهکشان
دورتر از نگاه پاییز تا بهار
دورتر از شب سیاه و تاریک، تا طلوع دل انگیز
و دور تر از باید ها و نباید ها
چقدر دور و نزدیک شد
و چقدر دورم
یه چهره دیگر
نداشت و نمی توانست از نظر ما
ولی او خواسته بود و توانسته بود.
انگار حقیقتش همیشه روشن و پایدار بود
مردی که دست نداشت و با دستان دل، نقش آسمان می کشید بر ستاره ها
مردی که پا نداشت ولی قدم می گذاشت بر ناشناخته ها
انگار صبح روشن بر چشمان ناتوان و ضعیفش
از هزار و یک دیده روشن تر بود.
نسیم بال های پروانه ها
بر بدنش برخورد می کرد
نسیم بالی که بر پیکر هیچ کس
با همه حواس چندگانه اش نخورده بود.
چه حس و چه نور عجیبی...
فرشته ای با بال بلندش که از زمین به آسمان گسترده بود
و بر فراز ابرها پهن و استوار بود
این چنین نسیمی را نتواسنته بود بر هیچ دنیایی بدمد
و قبطه این خوشبختی ها را می خورد
باران بارید...
و کلام شیرین
باز باران با ترانه...
بر تمام وجود هر رهگذری که
بر روی شن های گرم و سوزان ساحل این دریای بزرگ عبور می کرد
انگار با کلامی آهسته و آرام از جنس خودش
صدای خدا شنیدنی تر شده بود
محو
و گشت و گذار وبلاگی
انقدر محو بودم تو این دنیای تار عنکبوت که
یکی از بچه ها که هر چی زد رو شونم
نفهمیدم
یه لحظه که به خودم اومدم
یه چیزی گفت که خیلی برام جالب بود
گفت منتظر یه تلنگری...
انقدر تو دنیای انتظار
منتظر بودم
که دیگه یه جورایی
این دنیا برام
محو شده
دوستی به نام خدا
ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط
قایق عمر
آدم یه تغییراتی بده
به همه چیز .
به چیزایی که فکر می کنه نمیشه
و به چیزایی که شدنی هست.
همیشه تو این تغییرات یا
بی قایق وسط یه دریای بزرگ گیر می کنی
یا سوار یه کشتی میشی که
هزار و یک ناخدای زبده داره
و فکر و خیالت ، فقط مختص به شنا کردن تو دریا نیست.
چه خوبه این کلید رفرش refresh
رو خدا آفرید تو مغز آدما.
دارم یه چیزایی رو تغییر می دم
یه خاطراتی رو هم نگه می دارم
خیلی دوست داشتنی هستند و پر از متغیرات مغزی
که هیچ فرمول جالبی نتونستم براش تعریف کنم
همش تو ذهنم بود که ته قصه چی میشد
آخرش به این نتیجه رسیدم
که سر و ته نداشت.
من موندم و هزار و یک علامت سوال ...
خدا رو شکر امروز یه وقت کوچیکی شد و تونستم
تو این دفتر اینترنتی قشنگ بنویسم
انقدر مشغول شدم به کار صبح تا شب و شب تا صبح
که یه بار هم می خوام بیام بنویسم دیگه حس درست و حسابی برای
نوشتن ها پیدا نمی کنم.
دوست دارم واقعیت ها رو
و تو ذهنم نگه می دارم؛ نگاه های سالم و بی دروغ رو .












