مجنون لیلی


چقدر گوش کردن به این آهنگ
تو این سرمای پاییزی لذت بخشه
مجنون لیلی......... آهنگساز مازیار فلاحی

آسمان یزد

این عکس رو تابستان سال گذشته
از آسمان یکی از روستاهای یزد گرفتم

یادگاری

روی دیوار
به خطی باریک
نوشته هنوزم جاته
یادگاریت تو دلم
قشنگ تر از این حرفاست
شاید دیگه
نباشم
نباشی و یادت نباشه
ولی تو کنج خاطره نگارم؛
سبز سبزی همیشه
---------------
نمی دونم رو این دیوار
هنوزم این عکسا و این یادگاری ها هست یا نه
نمی دونم کنج اون لحظات قشنگ یادی از من هست یا نه
نمی دونم الان کسی هست که یه خط از اون شکلا رو تو دلش نگه داشته یا نه؛
عکسای روی اون دیوار برای من
فقط یه خاطره نیست
پر از دقایقه
پر از دقایقی
که کلی موج انتظار توش داره غلط می خوره
کلی جذر و مد داره و کلی نگاه آسمون
پر از انتظار
انتظاری پر از یک عمر
عمری پر از خاطره
خاطره ای سبز
سبزی به شکل یک صندلی
صندلی پر از یک نگاه
و هزار و یک حرف
عکس: عینک منو ندیدی
با عرض پوزش برای اشتباه نوشتن سایت؛)

راز گل سرخ


کار ما نیست ؛
شناسایی راز گل سرخ.
کار ما
شاید این است
که در افسون گلی
سرخ
شناور باشیم.

زیبا مثل رنگین کمان


گوشه پنجره سکوت

سکوت را حس می کردم
نگاه را حس می کردم
شیشه های ازغوانی باران
از همان رنگ و جنس ماند
شاید واژه ها نبود و نشد
و گلو تمام سنگینیش را بر حنجره می انداخت
تا تاب نیاورد و تمام سخن را غورت می داد
به خدا
پرواز کبوتر را دیدم
پروازی بر فراز اقیانوسی از مه تهران
به دنبال راه بودم
خط خطیهای سفید جاده را هیچگاه گم نکردم
شاید بالهایم خیس بود و قدرت پرواز را نداشتم
ولی با دلم
حس پرواز را کشیدم.
به خدا ستاره نبودم
ولی شب هایی را زیر نور روشن ستاره ها سرکردم
اگر چه سقف آسمانم ابری بود
ولی همیشه در آسمان آبی پر از ستاره
تو را زیباتر از ماه آسمانم
رسم می کردم

ستاره ای نزدیک تر از نور خورشید به سیاره

چقدر بارون بهار شد
چقدر سبزه زمستون
---------------
شاید امسال عید من طور دیگه ای بود
بعضی وقت ها کوچکی خودم رو احساس می کنم
و چقدر خوشحالم که می تونم این احساس
رو بدون هیچ بزرگ بینی و هیچ اما و اگری بیان کنم
ولی نور را به بزرگی احساسم
نگاهم
جسمم
با چشم دل
دیدم.
آن نوری که
شد قلمم؛
و مرا سرشار کرد از حسی؛
حسی به نام عشق
چقدر بی همتا بود.
همیشه فکر می کردم
شاید غرورم رو نباید خرج می کردم
ولی شاد شادم
هیچگاه به عقب که بر می گردم
احساس ناراحتی نمی کنم
راهی در پیش گرفتم
و حرفی را زدم
و دلم و ذهنم و نگاهم را
هیچ گاه تغییر ندادم
و همان آدم دیروزم.
آدمی که درگیر شده با دنیایی دیگه
دنیایی از ندانستن ها
دنیایی از خوشی ها و سختی ها
و هزار و یک Enter جدید
در دلم
شاید به اندازه بزرگترین تیتر روزنامه روز
که شاید 100 باشد
و شاید به اندازه تمام کلماتی که
در این دنیایی یک ساله وطنی
که در آن حضور داشتم
هزار و یک حرف نقش بسته
و هزار و یک حرف با خدا
که فقط و فقط با دلی که یک رنگ بود
و حسی که پر از قطرات باران؛
و شاید احساسم چون بلور بر دلم ضربه می زد
این کلمات را دانه دانه بر دلم نقش می بستم
و با دلی شکسته آن را دنبال می کردم
--------
شاید نتوانم
معنی حیرت و شکر
را برای خودم معنی کنم
ولی شکرگزاری خدا را می کنم
و از خالق رنگ ها
برای یاد دادن آرامش
آرامشی که شد تمام لحظاتم
و صبری که مرا
از دنیای سراشیبی ها دور کرد
و
دور کرد از هر دیدگاه جدید
شکرگزاری می کنم

آ

یه زمانی تو فکرم؛
حتی آب دریا نبود
و فکرایی داشتم آبی آبی
آسمونی تر از هر آب...
حالا که همه چی هست
هر خوشی که فکرش رو می کنم
هر زیبایی که تو ذهنم بود
خلاصه همه چی و هر چیز دوست داشتنی
یه کمبود تو دلم حس میشه که درگیرم کرده با هزار و یک رنگ
برده من رو تا اقیانوسی نا معلوم؛
( با اینکه اون چیزایی که تو تهران شاید یه آرزو بود برام)
ولی هنوز در به در دْری هستم که هیچ وقت جایی نمیزارمش
شاید اون موقعی بود که فکرمٰ ذهنم تمام وجودم
پر بود از یک <تا> و اونم خیلی بی همتا
ولی گفتم شاید دوری
یه حس رهایی بهم بده
ولی تیری که سیبلش دل باشه رو
وقتی یه ... برخورد می کنه
با هیچ اکسیر و هیچ معجون شفا بخشی نمی تونی
درستش کنی
با اینکه سوسوی صدای تکون خوردن سماور این دل
دیگه اینجا رها شده
با اینکه خیلی از شادی های مختلف و هزار و یک چیز هست
ولی هنوز همونم ....

چ

نگاهم را به پنجره می دوزم
بیرون از پنجره با فاصله ای بیش از 200 متر خانه ای ویلایی زیبا
با سقفی به صورت مثلث رو به آسمان؛
با پنجره ای سفید که گلدانی مملو از
گل های رنگارنگ تزئین شده است وجود دارد
پشت آن چند تپه انباشته از درختان سرسبز به هم چسبیده و سرسبز؛
در فواصل میانی این کوه ها باد در جریان است
و مه ایجاد شده و حائل را تکان می دهد
انگار آسمان این مه ایجاد شده به شکل لب انسان
را مانند دهان زمینی خود در نظر گرفته
و اینگونه با تو سخن می گوید
بهار جلوه ای دیگر به خود گرفته
انگار خدای نسیم با تو سخن می گوید
شکوفه های باران نیز گاهی به جسمت برخورد می کند
و گویی تو را شاد باش و خوش باش
در این سرزمین می نماید
چه دنیایی است زیبایی ...
قسمت اول

خداحافظ وطن، امروز

خیلی سخته
دل کندن از انسان هایی که
«به قولی یک سال رو با احتساب به شماره ای که 2 روز پیش
تو دفتر شماره روزنامه بهش نقش بسته بود»
ترک کردن.
دلم برای تک تک خاطرات این شهر دانستنی ها و عجایب تنگ میشه
چقدر دوست دارم آدمایی رو که هر کدومشون به یه نوعی یه خاطره شیرین بودند برام
یه نگاهی میندازم تو دفتر ذهنم و اینا رو می نویسم
تا اگر یادم رفت
کجا بودم کجا هستم؛
یادآور شیرینی باشه برام:
قسمت اول
-------------------------------------------------------------
اول از کسایی یاد می کنم که تا آخرین روز همیشه یه جورایی به یادشون بودم:
از حسن آقا فردی که خیلی چیزای زندگیم رو مدیون ایشون هستم مدیر فنی سابق روزنامه
از حسین فصیحی که کم مثل اون تو مطبوعات پیدا میشه؛ بی ریا و خوش ذوق و با ادب
از وحید صابری،که تک تک لحظه هایی که ازش یادم میاد؛ یه جورایی بود مثل برادر بزرگم؛ همدم و همنشین.
از فرهاد نوروزی می نویسم؛ آدم خوش لحجه ترک زبان که انقدر صاف و ساده بود که دوست نداشت کسی از دستش ناراحت شه
از حمید خامنه با شیطنتای خاص خودش که همیشه یه سوژه داشت برای خنده
از وحید موسوی که انقدر با مرام بود که وقتی کاراش تموم می شد و کاری نبود منتظر ما می شد تا با هم بریم که بنده خدا تو این مدتی که پیش ما بود پدرش فوت کرد و تازه فهمیدم که داره بابا میشه.
از بهروز زنگی؛ با اون متانت خاص خودش هر وقت می دیدمش از اون آرامش عجیبی که داشت تحت تأثیر قرار می گرفتم!
از آذیش می نویسم که یادش بخیر وقتی یه شب بچه خامنه اومده بود تو روزنامه و صندلی یه دفعه چرخیده شده بود به سمت صورت آذیش، از ترس نقس بچه خامنه بند اومده بود!
از آقای ملکی با احترامی که همیشه براشون قائل بودم.
از امید روشنگر می نویسم، واقعاً مدیری برازندش بود. البته یه کم اذیت شدم و شد ولی خوب اینه دیگه.... و هر وقت بالا صفحه می بستم قبل از اینکه کار خودم رو نشون بدم یه جورایی به بالایی ها تلنگر می زدم که من شاگردم در محضر استاد.
از حمید فرحی می نویسم؛ انقدر قشنگ حرف می زنه و موقعیت رو خوب تشریح می کنه که به نظرم حیفه با این همه استعداد گیر من و امثال من بیفته و باید بزنه تو کار سینما. البته دعا می کنم انقدر صفحه حوادث خوب می بنده یدفعه یه اسم رو اشتباه نزنه بیفته تو زندان... واقعاً اوقات خوشی رو باهاش داشتم.
از داریوش پور باقی که هر چی بگم کم گفتم: لقب مــــــــرد برازندشه، یه رفیق خوب، یه داداش واقعی، یه آدم وارد، انقدر موضوعات خوب تو ذهنشه که همیشه تو ذهنم می گفتم حق داریوش کار کردن تو اینجاها نیست. (البته به غیر از بیوتی فول ها)
از علی دین پرور: که پیچای خودش رو داره که خدا رو شکر فقط میره 407، اگه میرفت 330 احتمالاً با تو پولوف 10 باز زمین خورده بود!
از آقای لاله دشتی عزیز که هر سری می گفت بریم: یاد بارندگی تو خیابون پیروزی میفتم!
از حاج حسین توفیقی : بدون هیچ تعارف بگم یکی از معدود آدمایی که تو دنیای مطبوعات واقعاً کمه، مثل استاد بود برای من
هر چی فکر می کنم می بینم چقدر ازش یاد گرفتم و چقدر دنبال فرصت هایی ببیشتر می گردم؛ مثل یه دَر کمیاب تو مطبوعاته.
از حسین رستمی: که کمر رستم رو تو شهرشون کج کرده بود. یکی از خوش برخوردترین بچه های روزنامه که همیشه
تو شرایط بحرانی مورد نیاز «بچه های طوفانی»، سر به زنگا می رسید.
از داریوش و آقا احمـــــــــدی و حسین بلخی (مغز) و مهدی تیموری وهمه دوستان فنی که تو فنی هستند یاد می کنم.
از خدا می خوام ستاره های عمر همشون رو درخشان تر کنه و ساعات و طاعاتشون رو برای خوشی ها رقم بزنه
و هر عقربه ساعتی که حرکت می کنه براشون امیدی باشه و امیدی بسازه برای زندگی بهتر.
دوستون دارم از ته قلب، نه از ته حرف
دوست کوچیکتون حمیدرضا
16-8-88

Remember

امروز که روزهای نزدیک به جدایی از تهران هست
تصمیم گرفتم کارم که تموم شد از مجله تا ولیعصر آروم قدم بزنم.
از خود سازمان آب یوسف آباد تا ولیعصر
انقدر تو فکرای مختلف خودم آروم و آهسته قدم زدم
که وقتی؛ تو خطوط سفید و سیاه خیابون
به علامت خط عابر پیاده رسیدم؛
فهمیدم فرصت فکر کردن رو باید تموم کنم
و این آرامشی که تو این وقت قشنگ
به من داده شده بود رو شکرگذاری کنم
چقدر خوب بود و بی شمار زیبا
همینجوری که قدم می زدم
تو رویاهای سفر
کلمه های قشنگی تو ذهنم اومد که
دیدم حیفه تو ذهنم نگه دارم :

Remember

شهرهایی را که به دریا می‌رسد
دوست دارم.
دریاهایی که
شهرها را در آغوش گرفته
را بیشتر.
مردم این شهرها مهربان‌ترند؛
حرمت دریا را نگه می‌دارند؛
زندگی‌شان آبی‌تر است؛
غذاهایشان رنگارنگ‌تر
از شهرهایی که فقط می‌خندند.
روح دارد.
رنگ دارد.
نفس می‌کشد.
مردم نگاه می‌کنند.
یعنی که وجود داری.
انکار نشده‌ای.
زنده‌ای
شهری زیباتر از هفت رنگ رنگین کمان
شهری که می خندد و احساس می دهد
شهری که مردم ابراز خوشبختی و شادیشان را از هم دور نمی کنند
شهری که نگاهت می کند.
تو نیز در این جا نگاه می کنی
و می بینی عظمت دستان هنرمند خالق را
خالقی که زیبایی را این چنین بر چشمانت نوازش می دهد
الان که حس می کنم
می بینم تهران رنگی است
ولی نه آنقدر رنگی
نه آنقدر معلوم تر از پشت دودهای ماشین؛
نه از نگاه های پشت دیوارهای ساخته شده دل ها؛
و نمی توان فهمید؛
از نگاه های مه زده مرم ،
شاید بتوانم شیرینی شهری که دوستش دارم
را فراموش کنم
شاید بتوانم همه چیز را پشت سر بگذارم
ولی همیشه حقیقت ها مانند
برخورد آهنگ نوازش بخش کلیدهای پیانویی که آرام و آهسته
درد دل می کند
و بر پرده این دل بی منتها می نوازد
را همیشه به خاطر خواهم سپرد.
و با این همه از روحی که این شهر به من داد
برای نوشتن؛
و قلمی که با یاد دوستی بر دلم نهاده شد
و صبری که به واسطه مرارت هایی برای پیشرفت به دلم
تأثیر گذاشت
را با جان و دل قبول می کنم
و از خداوند آسمان
به خاطر این همه زیبایی
سپاسگزاری می کنم.

ای...

آی مسافر و ای...
دیگر شایدی در کار نیست
دیگر باید بروم
حالا که روزها و ماه های سال را با هم جمع کرده ام
و دیده ام پس انداز قلک لحظه های عمرم
فقط خواندن سروده هاست
سروده هایی از یک جنس
و یک دوست.
حالا که دیگر با وطن نامه ای به نام وطن امروز صحبت کرده ام
و آنها مسافر بودنم را می شناسند
و ایران نشانی که نامم
دیگر چیزی برای از دست دادن نیست
شاید این همنشینی
با سرزمین سرسبزی به رنگ چالوس
برایم تغییری باشد
حالا برای رفتن عزمی دو چندان دارم
برای گذر از لحظه های سرد
برای دور شدن از انتظاری که هر شب من بود
و صبح هایی که امیدی به طلوع.

سفر

برای یه مسافر
سفر کردن هیچ وقت سخت نیست
مسافری که هیچ وقت
هدفش موندن نبوده
و نیست

بي رنگ ولي آرام

اما
با اين همه
تقصير من نبود...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان ساده تو رد شدم
اصلاً نه تو، نه من!
تقصير هيچ كس نيست
ار خوبي تو بود
كه من
بد شدم!
╝ قيصر امين پور

بوی سفر

طاووس

چه زیبا نقش می دهد خالق...

بالاتر از عشق


احمد 26 ساله وهمسرش فاطمه 25 ساله از زوج‌هاي معلولي هستند
كه مدت يكسال است با يكديگر ازدواج كرده
و در خانه‌هاي مخصوص زوج‌ها در آسايشگاه كهريزيك زندگي مي‌كنند.
احمد دچار معلوليت از هر دو دست و فاطمه از هر دو پا است.
اين زوج معلول اما توانمند در زمينه كارهاي هنري فعاليت‌هايي دارند
عکسها: منصوره معتمدی، برنا