
من همونم
با یه تغییر جدید
از این ور دنیا رفتم اون ور دنیا
صدا اومد و گفت نرو
رفتم
گفتم تا دلم خنک شه
دلم خنک شد رفتم
دیروزا!
صدا اومد گفت بیا
گفت بیا خودم پشتتم
پشتت گرمه گرم
امروز که اومدم
یه نگاه کردم به بالا
دیدم آره
................................................
از ته بلوار کشاورز تا ولیعصر رو پیاده اومدم
تا گوش کنم
به صدای مغزم
صدای مغزی که باید شنیده می شد و می گفت
دین بین بونگ بنگ بوووووف.
------------------
اومدم تهران
این سری یه جور دیگه و
تو یه جای جدید
این بار پام رو گذاشتم
تو مجله
اینجا شاید اونجایی هست که دلم خیلی براش روشنه
همه چی خوبه خوبه جا همتون خالی
از این ور دنیا رفتم اون ور دنیا
صدا اومد و گفت نرو
رفتم
گفتم تا دلم خنک شه
دلم خنک شد رفتم
دیروزا!
صدا اومد گفت بیا
گفت بیا خودم پشتتم
پشتت گرمه گرم
امروز که اومدم
یه نگاه کردم به بالا
دیدم آره
................................................
از ته بلوار کشاورز تا ولیعصر رو پیاده اومدم
تا گوش کنم
به صدای مغزم
صدای مغزی که باید شنیده می شد و می گفت
دین بین بونگ بنگ بوووووف.
------------------
اومدم تهران
این سری یه جور دیگه و
تو یه جای جدید
این بار پام رو گذاشتم
تو مجله
اینجا شاید اونجایی هست که دلم خیلی براش روشنه
همه چی خوبه خوبه جا همتون خالی
ايستگاه خدا
قطاري است كه به مقصد خدا مي رفت،
قطار اندکی در ايستگاه دنيا توقف كرد
پيامبر رو به جهانيان گفت:
مقصد ما خداست.
كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد،
كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد
زيرا سبكي قانون راه خداست.
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت،
به ايستگاه بهشت رسيد.
پيامبر گفت اينجا بهشت است.
مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست.
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي،
باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .
آن كه مرا مي خواهد ،
در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد.
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد
ديگر نه قطاري بود
و نه مسافري!!!
کمی بیندیشیم
بهای چه چیزهایی رو برای چی داریم میدیم
احترام چه چیزهایی رو زیر پا گذاشتیم
نمی دونم
ما شعار دادن برامون خیلی قشنگ شده؛
بیایم و ادای روشنفکری در بیاریم
هزار و یک کلمه باحال و توپ
از ذهنمون خارج کنیم و روی لبامون بکشونیم
و با صدای بلند یه چیزایی رو فریاد کنیم
چرا!
جرات چه چیزایی باعث شده
انقدر بی تفاوت شیم
به خیلی چیزا
چرا انقدر آرمان گریز شدیم
آرمان هایی که خودمون، الانمون و فرداهای ما شده
میایم به بزرگانی چون امام بی احترامی می کنیم
اصلاً کاری به هیچی ندارم
عقیده جای خودش
ولی سکوتی که تو یه تاریکی یهو می شکنه
اون تاریکی شب رو
پر از ترس و هیاهو می کنه
نه دیگه نور ماه قشنگه و نه دیگه سکوت
چرا و چراهای دیگه
بازم میگم اصلاً تو این فازا نمی نویسم
ولی یه کم فکر کنیم
کجاییم
چرا؟
و چرا اینجور
احترام چه چیزهایی رو زیر پا گذاشتیم
نمی دونم
ما شعار دادن برامون خیلی قشنگ شده؛
بیایم و ادای روشنفکری در بیاریم
هزار و یک کلمه باحال و توپ
از ذهنمون خارج کنیم و روی لبامون بکشونیم
و با صدای بلند یه چیزایی رو فریاد کنیم
چرا!
جرات چه چیزایی باعث شده
انقدر بی تفاوت شیم
به خیلی چیزا
چرا انقدر آرمان گریز شدیم
آرمان هایی که خودمون، الانمون و فرداهای ما شده
میایم به بزرگانی چون امام بی احترامی می کنیم
اصلاً کاری به هیچی ندارم
عقیده جای خودش
ولی سکوتی که تو یه تاریکی یهو می شکنه
اون تاریکی شب رو
پر از ترس و هیاهو می کنه
نه دیگه نور ماه قشنگه و نه دیگه سکوت
چرا و چراهای دیگه
بازم میگم اصلاً تو این فازا نمی نویسم
ولی یه کم فکر کنیم
کجاییم
چرا؟
و چرا اینجور
ما آدما یاد گرفتیم خوب باشیم
خوب هستیم
ولی رو راست نه....!
چرا بعضی آدما!
همیشه میخوان ومپایر باشند و
بعضی آدما هم هزار و یک ایکس... .
خیلی وقته
خسیس شدم برای نوشتن.
نمی خوام نگاه کنم به ابروهام
موقعی که کمون میشه
یا موقعی هم رنگین کمون.
انگار
رو مغزم علامت سوال
دونه دونه چیده میشه.
یه باره
خندم می گیره
خندم می گیره؛
و مهم نیست؛
مهم نیست الان کجام
کجا نشستم چیکار می کنم
خندم می گیره به این همه بی آلایشی
چقدر باحاله
چقدر توپه؛
آدم یه وقتایی هم
بشینه ببینه و دراز بکشه و ستاره ها رو نگاه کنه
تو آسمون چالوس هیچ وقت ابرا نمیزارند ستاره ها رو ببینی
ولی خود ابرا انقدر باهات انس می گیرند که گاهی اوقات ستاره ها از یادت میره
به خاطر همین هم آسمون اینجا رو دوست ندارم
دوست دارم باشم تو همون
سرمای همین حالای کویر
وقتی باد می وزه
و به درختای نخل می خوره
و ماه آبی تو آسمون سرمه ای
خوش می درخشه؛
رو نگاه کنم
که چه قشنگ به ستاره ها چسبیده
و چقدر خوب قشنگ نورش رو با اونا تقسیم می کنه.
چقدر خوبه رو راستی...
-------------------------------
تاه الان که مداد تراشمو در آوردم و
دارم رو تخته سفید بلاگر می نویسم
می بینم یه کم جوهر این ور اون ور پاشیده
یه هفته نبودن تو زندگی جالب بود برام
نمی دونم کجاها چی نوشتم
ولی خوب...
ولی رو راست نه....!
چرا بعضی آدما!
همیشه میخوان ومپایر باشند و
بعضی آدما هم هزار و یک ایکس... .
خیلی وقته
خسیس شدم برای نوشتن.
نمی خوام نگاه کنم به ابروهام
موقعی که کمون میشه
یا موقعی هم رنگین کمون.
انگار
رو مغزم علامت سوال
دونه دونه چیده میشه.
یه باره
خندم می گیره
خندم می گیره؛
و مهم نیست؛
مهم نیست الان کجام
کجا نشستم چیکار می کنم
خندم می گیره به این همه بی آلایشی
چقدر باحاله
چقدر توپه؛
آدم یه وقتایی هم
بشینه ببینه و دراز بکشه و ستاره ها رو نگاه کنه
تو آسمون چالوس هیچ وقت ابرا نمیزارند ستاره ها رو ببینی
ولی خود ابرا انقدر باهات انس می گیرند که گاهی اوقات ستاره ها از یادت میره
به خاطر همین هم آسمون اینجا رو دوست ندارم
دوست دارم باشم تو همون
سرمای همین حالای کویر
وقتی باد می وزه
و به درختای نخل می خوره
و ماه آبی تو آسمون سرمه ای
خوش می درخشه؛
رو نگاه کنم
که چه قشنگ به ستاره ها چسبیده
و چقدر خوب قشنگ نورش رو با اونا تقسیم می کنه.
چقدر خوبه رو راستی...
-------------------------------
تاه الان که مداد تراشمو در آوردم و
دارم رو تخته سفید بلاگر می نویسم
می بینم یه کم جوهر این ور اون ور پاشیده
یه هفته نبودن تو زندگی جالب بود برام
نمی دونم کجاها چی نوشتم
ولی خوب...
ارزشمندترینها دیر دیده می شوند
ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نمي شوند ويا لمس نمي گردند، بلکه در دل حس مي شوند.
پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم.
زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد.
آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بودولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود
که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم .
آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم .مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟
او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد مي دانست.
به او گفتم: به نظرمی رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم.
او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد.آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش مي رفتم کمي عصبي بودم.
وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود،موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود.
با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد.
وقتي سوار ماشين مي شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون مي روم وآنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نمي توانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند.
ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود .دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم.
هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران مي رفتيم او بود که منوي رستوران رامي خواند.
من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غيرعادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبت ها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم .وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.
وقتي به خانه برگشتمهمسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟
من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که مي توانستم تصور کنم.چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم.
کمي بعدپاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد.يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم که آيا در آنجا خواهمبود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت.
وتو هرگز نخواهي فهميد که آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم .
درآن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشانداريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم.
هيچ چيز در زندگي مهمتر ازخدا و خانواده نيست.زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نمي توان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.اين متن را براي همه کسانيکه والديني مسن دارند بفرستيد.
منبع: انجمن ادبی
از نگاه شبنم
شب فرو مي افتد
و من تازه مي شوم
از اشتياق بارش شبنم
نيلوفرانه
به آسمان
دهان باز مي كنم
اي آفريننده شبنم و ابر
آيا تشنگي مرا پايان مي دهي؟
تقدير چيست؟
مي خواهم از تو سرشار باشم.
سلمان هراتی
آخرین...
شاید این بار
آرام و آهسته
زمزمه های خداحافظی هایی
بر دار دلم آویخته می شود
آن رنگ هایی که از یک نگاه
بر دلم تابید
انقدر روشن بود که از منشور دلم گذشت
و تابید بر تمام اعضای بدنم
پر کرد کل وجودم را از همه زیبایی ها
زیبایی هایی که بود و شد و گشت و گردید را
بر سفره دلم وجین کرد
تصمیم گرفتم که دیگر...
نگاهم را تمام حواسم را با تو تقسیم کردم
به امیدی درخشان تر از خورشید؛
با اینکه سخت است
سخت تر از صعود به ارتفاعات سپید یک قلعه
ولی ولی ولی
شاید
این دل
باید شیرین تر از جانش را
با همان خاطره سپید
جا بگذارد
و مسیر را فراموش کند
و بیراهه تر از راه را برگزیند.
شاید
این
آخرین تقلای من
برای با تو بودن باشد...
شاید
این
...
آرام و آهسته
زمزمه های خداحافظی هایی
بر دار دلم آویخته می شود
آن رنگ هایی که از یک نگاه
بر دلم تابید
انقدر روشن بود که از منشور دلم گذشت
و تابید بر تمام اعضای بدنم
پر کرد کل وجودم را از همه زیبایی ها
زیبایی هایی که بود و شد و گشت و گردید را
بر سفره دلم وجین کرد
تصمیم گرفتم که دیگر...
نگاهم را تمام حواسم را با تو تقسیم کردم
به امیدی درخشان تر از خورشید؛
با اینکه سخت است
سخت تر از صعود به ارتفاعات سپید یک قلعه
ولی ولی ولی
شاید
این دل
باید شیرین تر از جانش را
با همان خاطره سپید
جا بگذارد
و مسیر را فراموش کند
و بیراهه تر از راه را برگزیند.
شاید
این
آخرین تقلای من
برای با تو بودن باشد...
شاید
این
...
اشتراک در:
پستها (Atom)





