سلام
واقعا زندگی جالبه. یه موقع است فکر می کنی داره به آخر میرسه همه چیز ولی یدفعه یه در دیگه جلوت باز میشه
خدا هیچ وقت بندش رو تنها نمیزاره .
اصلا همین وبلاگ .
استارتش رو به خاطر یه چیز دیگه زدم ولی الان دارم یه کار دیگه می کنم.
خدایا شکرت
دوست دارمت به خاطر آرامشی که به من دادی.
به خاطر خانواده و دوستایی که به من دادی.
من امروز رو خیلی خوب شاید شروع نکردم ولی تصمیم دارم خوب تموم کنم.
الان محمد زنگ زده به من میگه حمید بیا بریم بیرون بچرخیم
میگم محمد من الان دارم یه کار ردیف انجام میدم
میگه چیه داری طرح میزنی. میگم نه
میگه پس چی... میگم من دارم خونه رو می شورم به هم میخنده
میگم چیه میخوای بگی اینکار و نکردی. میگه نه میگم راست میگی میگه نه ...میگم پس چی؟
محمد دانشجوی ترم آخر زبان انگلیسی تو قم هست میگه هنوز از قم نیومده بودم مادرم برام دستمال سر حاضر کرد
زیر پوش پوشیدم تا همین الان داشتم کار می کردم که تموم شد
منم بهش گفان خسته نباشید حسابی ما مردا رو رو سفید کردی.
خلاصه میخوام اگه وقت بشه و خدا بخواد کار وبلاگ نویسی رو ادامه بدم .
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
0 نظرات:
ارسال یک نظر