امروز برای نماز مغرب و عشا رفته بودم مسجدنماز عشا رو هم چون دیر رسیدم، فرادا خوندم.
خادم مسجد اومد چند تا برقا رو خاموش کرد. تقریباً سه نفر تو مسجد بودیم من
تقریباً وسط مسجد بودم و نماز عشا م رو که تموم کردم رفتم تو سجده .
یه لحظه زیر لب گفتم خدایا چرا؟ «اصلا هم بلد نگفتم»
یدفعه یه پیرمرد رو دیدم که من تو این چند ساله که تو این مسجد هستم رو ندیده بودم
یه پیرمردی که ریش و محاسن بلندی داشت مثل درویشها مثل این عکسی که بغل هست یه کلاه سبز داشت و یه انگشتر زرد رنگ شرف شمس داشت و یه انگشتر در نجف. خیلی صدای نرم و روح لطیفی داشت اصلا انقدر با آرامش و قشنگ صحبت می کرد که من اصلا بعد از چند لحظه فکر کردم این بنده خدا رو چند وقته می شناسم.
بعد این بنده خدا یه چیزایی رو گفت که اصلا من به هیچ کس نگفته بودم خیلی برام جالب بود
«مثلا دیشب بابام به مادرم اینا گفت کاش قسمت می شد بریم مرقد امام رضا(ع). آخه همه دارند به اتفاق هم میرند شمال . داداشم و خانومش و همه دیگه من موندم خونه . بابام هم با اونا میره
دقیقا بابام که گفت مشهد دیدم دلش شکت و اشک ریخت .
صبح که پا شد با گریه می گفت از دیشب سه بار از خواب پریدم. دیدم یکی دستم رو گرفته و من رو برده تو مرقد امام رضا و اونجا رو زیارت کردم یه بار هم نه هر بار که می خوابیدم میدیدم تو مشهدم».
این بنده خدا دقیقا خواب بابام رو گفت و گفت که دل شکسته ای و قضیه ای رو باز کرد که من به غیر از یه بنده خدایی به هیچ کسی نگفته بودم
حتی از خرید ماشینی که میخوام بعدا بخرم بهم گفت.
به هم چند تا جمله باحال گفت که خیلی قشنگند خیلی خوبه حتما ببینید
حال دنیا را چو پرسیدم من از فرزانه ای گفت یا باد است یاخاک است یا افسانه ای
خدا گر ببندد زحکمت دری گشاید ز رحمت در دیگری
گفت مطمئن باش اگر نیتت درسته خدا چیزی که میخوای بهت میده یا اگر اون نشه چیزی رو بهت میده که لیاقتش رو داشته باشی
اصلا تو حال خودم نبودم یک کم ناراحت بودم و هر چی این بنده خدا می گفت من گوش می کردم.
یعد این بنده خدا شروع کرد نمازخوندن گفت 2 رکعت برای تو می خونم چون دوست دارم
به شرط اینکه تو دو تا دو رکعت بخونی برای من.
من هم همینکار کردم وقتی رکعت اول رو تموم کردم دیدم اون بنده خدا نبود
نفهمیدم اون بنده خدا آخر کی بود، ولی خدا هر جا هست سلامت نگهش داره خیی حرفای قشنگی زد.
0 نظرات:
ارسال یک نظر