سرم بالا بود
و به حاشیه های دور و بر خوب نگریستم
ستاره هایی را دیدم
که گاهی چشمکهای مختفی به هم و گاهی به من می زدند
برخی ستاره ها رخسارشان به زمینی ها نمی خورد
و فضایی برای خود داشتند.
در قدمگاهی دیگر
وقتی در حال راه رفتن بودم
ستاره ای دیگر دستم را گرفت
وقتی با تعجب حاصل از این برخورد
به او نگاه کردم
از خودم بدم آمد
و از خدا خواستم اگر نوری به واسطه ی گناه پیدا کرده ام از من بگیرد
تا اینگونه اسیر ستاره های گناه
که اسیر زندگی هستند نشوم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
0 نظرات:
ارسال یک نظر