رو صندلی قرمز مترو نشستم
هندزفری تو گوشم هست و دارم آهنگ احسان خواجه امیری ( آهنگ همه دنیا بخوان و...) رو گوش می کنم
دستام رو روی زانوهام گذاشتم و دارم با ریتم آهنگ احسان، انگشتام رو روی «کیبرد زانوهام » میزنم.
این بار نمی خوام چشام رو ببندم تا برم تو دنیای خیال.
می خوام یه لحظه تو دنیای واقعیت تجسم کنم که شما کنارم نشستی.
یاد اون نگاه چند دقیقه ای که باهات داشتم
و اون لرزش کوچیک چشمات به خاطر ضعیفیت
آواره کوچه پس کوچه های همون نگاه هستم که انقدر قشنگه.
خوشحالم که کنارم هستی
می خوام برای این همه خوشحالی
یه فریاد بلند بزنم و از خدا تشکر کنم
و هر کاری می خوای برات انجام بدم.
می خوام برات از کارام بگم که
اولین شماره روزنامه جوان امروز چاپ شد
و کلی کار صفحه آرایی کردم
و تو هر لحظه که میخواستم صفحه رو شروع کنم
بعد از یاد خدا، با یاد تو صفحه های قشنگ رو می بستم
میخوام از چیزای دیگه که تو ذهنمه
برات بگم
ولی خستگی چشمات رو می بینم به خاطر خستگی کار.
به جاش چند تا شوخی می کنم باهات
و چند تا جک میگم تا یه کم خستگیت رو بگیره.
سرت رو میزاری رو شونه هام.
آرومم می کنی خیلـــــــی وقتی که تو رو این قدر آروم می بینم .
نمی خوام حرفی برنم که:
مثل یه رهگذر که داره
رو برگهای خشک یه پارک قشنگ و سر سبز
«قِلچ قِلچ» می کنه ،
و آرامش پارک رو داره می گیره.
دوست ندارم این فکر تجسمی چند لحظه ای رو
ترک کنم .
چاره چیه !!?
ولی میخوام بهت بگم :
دوست دارم حتی تو این دنیای تجسمی
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
0 نظرات:
ارسال یک نظر