
نمی دونم به آمهای دل پاک و بی ریا اعتقاد دارید یا نه!
ولی این رو می نویسم که بدونید هنوز هم نور خدا انقدر تو دل بعضی آدمها هست که حد نداره
همینجوری داشتم تو کوچه پس کوچه های قدیمی افکارم سر می زدم
که یدفعه یاد قضیه ای افتادم که خیلی دوست دارم اون رو
دوران خدمت من تو قسمت مخابرات بودم
و خدا رو شکر می کنم
چون قبلش اگه یه دم باریک بهم می دادی
فرقش رو با انبردست نمی دونستم
و بلد نبودم باهاش کار کنم
البته از نوع ارتشی.
خلاصه خیلی جاها رفتیم و خیلی آدمای کوچیک و بزرگی رو دیدیم
یه سری
کابل مخابرات قطع شد و ما مجبور بودیم
بریم کابل رو از چند جا وصله بزنیم
یه کابل از شاخه یه درختی تا یه درختی به فاصله حدوداً 30 متر وصل بود
و باید میرفتیم با ماشین بالابر درست می کردیم
به سلامتی همه چی درست شد
ولی اصل قضیه اینجاست که
حدود 15 دقیقه طول کشید یه بالابر بیاد
و ما بریم اون بالا
تو این فرصت کم
یه سرگرد خوشتیپ با محاسنی سیاه و سفید
و صدایی آروم که واقعاً چهره ای نورانی داشت از اونجا رد می شد
فرمانده ما رو که دید شناخت و سلام و احوالپرسی کرد و چند دقیقه ایستاد
همینجوری تو حرفاش ، فرماندمون به ما گفت این آقای فلانی دل خیلی پاکی داره
از این چهره و نگاه و صداشون هم معلومه
اون بنده خدا اصلاً اهل تظاهر و خیلی چیزهای دیگه نبود
و تشکر کرد از فرماندمون به خاطر حرفها
و می گفت: صفای این دل هر چی هست لطف خداست.
فرماندمون گفت می دونید بچه ها این آقا اگر اشاره کنه
اون یاکریمی که روی اون درخت نشسته میاد پیشش .
ما با شوخی به فرماندمون گفتیم اگه یه ذره دونه و آب هم به ما بدید
چهار تا کلاغ هم کنارمون میشونیم
این بنده خدا انکار کرد و چند بار به فرماندمون(سید) گفت : تو این فرصت نه.
سید چند بار که کلید کرد
گفت باشه .
خدا شاهده یه نگاه کرد به اون یا کریم
که روی درخت کاج حدود چند متر جلوتر نشسته بود
گفت بیا:
پرنده پرید رو هوا یه چرخی زد و نشست روی جعبه ابزار مخابراتیمون
که چند قدم از ما جلوتر بود
البته یکی از بچه ها که خیلی فیلم بود یواش به فرماندمون گفت
معلومه به این پرنده هر روز دونه داده برای همین اومده اینجا
فرماندمون ناراحت شد
یه نگاه به یه یاکریم دیگه که رو چند تا درخت اونورتر نشسته بود کرد
با اصرار فراوان و خواهش از اون بزرگوار خواست که اون پرنده رو صدا کنه
به اصرار سید، یه نگاه به اون پرنده کرد و گفت بیا
یدفعه یاکریم پرید و نشست کنار همون یاکریم قبلی
خداشاهده انقدر تو اون لحظه تعجب کرده بودیم که حد نداشت...
بعد از چند دقیقه از فرمانده و ما خداحافظی کرد و رفت.
ما هم که تو حال خودمون نبودیم
با این بنده خدا خداحافظی کردیم .
چه دنیای عجیبی
درباره اون بنده خدا کلی سوال و پرسش کردیم
همه از این بنده خدا خاطرات مختلفی داشتند
و خلاصه وجود پرخیری بود برای همه.
اون خاطره رو خیلی دوست دارم
0 نظرات:
ارسال یک نظر