لبخند


امروز وقتی سوار مترو شدم
یکدفعه ذهنم به گذشته های دور و اوقات مختلف رفت.
چند لحظه خاطرات شیرین مختلفی که تو این چند وقته برام پیش اومده بود
تو ذهنم اومد و من رو همینجور خوشحال می کردو گاهی از شور خوشحالی لبخند می زدم .
یه لحظه دیدم
به بنده خدا همینجوری رو صورت من قفل کرده
و با لبخندی که من گاهی تو اون چند لحظه می زدم اونم خوشحاله و داره لبخند میزنه
انقدر خوشحال شدم که گفتم چقدر خوبه با یه لبخند بتونی دل یه نفر رو شاد کنی
اونی که نه تو رو می شناسه و نمی دونه برا جی داری لبخند میزنی.
یاد اون جمله افتادم که میگه: تو زندگیت هیچوقت اخم نکن، شاید یه نفر با خنده تو زنده باشه.

1 نظرات:

مسعود امیرجلالی گفت...

سلام
مطلب خوبی و قشنگی است

ارسال یک نظر