رو صندلی پارک، آروم دراز کشیدم
یه کلاه آفتابگیر رو سرم گذاشتم
دارم خر و پفای الکی می کشم
تا هیچکی بغلم نشینه
و این آرامش چند لحظه ای رو ازم نگیره .
انقدر خر و پف کردم
که فکر کنم خوابیدم دیگه.
یه چیزایی داره پام رو قل قلک میده
کلاه رو میزنم کنار و یه نگاهی می کنم
انگار زمان متوقف شده
مردم هیچ حرکتی ندارند
هیچ صدایی نمی شنوم
می بینم یه سری پروانه که با هر بار بال زدنشون
دارند پودرایی مثل پورداری معجزه گری جادوگرا رو پاهام میریزند
یه سریشون هم رو دستام دارند بال بال می زنند
آروم آروم بال زدنشون تموم میشه
یه حس عجیب تو بدنم هست و یه حال ویژه ای گرفتم
بلند میشم و می شینم درست رو صندلی
یه فرشته رو جلوم می بینم که بهم میگه بلند شو و دنبالم بیا
بی اختیار بلند میشم
فرشته داره یواش یواش میره تو آسمونا .....
اشاره می کنه و به من میگه بیا
من نمی دونم باید بپرم
یا بدو بدو دونبالش بکنم
یه حس میگه باید دستا رو باز کنی
با یه «یا علی» پرواز رو آغاز کنی
نمی دونم بهش میرسم چند وقته.
پرواز رو شروع می کنم
تا بهش برسم
تا که میخوام بشم یه کمی خسته
با خنده هاش خشتگیمو می گیره، تو یه لحظه
نمی دونم چرا هر وقت شروع می کنم به داستان نویسی،
یدفعه انقدر کلمه هام قافیه دار و مرتب در میاند که شعر میشه
ولی اینم یه جورشه که اینجوریش هم دوست دارم.
وسط ابرا میون این همه سرما
تو یه دوراهی ، میون زمین و هوا
--
نگاه قشنگ تو،
دلم رو
از تو این دنیا
به کهکشونا می بره.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
0 نظرات:
ارسال یک نظر