بارون قصه

این شعر رو خیلی دوست دارم
هوا ابری بود و بارون میومد
قشنگ و واضح یادمه

مثل آخرای قصه
که پر می کشی به رویا .

تو یه حس بارونی که
به برگ این گل ها بارید،

زیر لب زمزمه کردم
کسی هستش بتونه
این دل ابریمو از من بگیره

اونقدر باشه که من
دل و دستش بدم و چیزی نپرسه.

دیگه حرفی نباشه بعد نگاهش.

بیام آخرش بپرسم
که اون بارون بود یا نم نم اشکاش.

دیگه کار از کار گذشته
دیگه قلبم سر جاش نیست

از همون قدیم ندیما
تو یه خوابم دیده بودم
اون هوای بارونی رو
اون در و پنجره شهر
که به واسطه اشک چشماش
شده بود بارونی باز.

اونجا هم نشد بپرسم
که بارونی که زد به ایون
یا که کرد این دل و حیرون
بارون بود یا اشک چشماش.

0 نظرات:

ارسال یک نظر