صبح ها که بیدار می شدم
از مسیرایی که رد می شدم
یه آشنایی می دیدم کنار برکه
که تو دستش یه ظرف پر از غذا بود برای ماهی های تو برکه
یه روز که گذری از این مسیر رد می شدم دیدم
یه ماشین پر از نامرغوبی ها رو در سطح برکه خالی کرد
نمی دونم چرا و چه جورشد !
فقط تعجب کردم و کلی حیرت
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
0 نظرات:
ارسال یک نظر