چشمانش را باز کرد؛
دید:
بر صندلی یک دادگاه
در نقش متهم نشسته..
صدای در و پنجره باز دادگاه،
و نور خورشید که از پنجره
یک خط افقی تا روی میز قاضی گسترده بود،
صدای تق تق خوردن چکش داوری،
هیاهوی صداهای جمع شده در قالب یک اتاق.
هر کدام به نوعی
مدخل حرفی عجیب بودن در ذهن او.
دادگاهی که خودش
آن را درست نکرده بود؛
فقط و فقط به واسطه
عقیده؛
متهم بود.
هر کسی به نحوی
کار دادستانی را می کرد.
چه حضور سردی
و چه نگاه های تلخی .
انگار همه صندلی ها
به سمت صندلی متهم هجوم می آوردند
و جا برای صحبت او نیز کم و کمتر
انقدر صدا بود و هیاهو
که باید داد می زدی
تا فریادت، به گوش برسد.
چرا؟
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
0 نظرات:
ارسال یک نظر