آقا رضا

شنیده بود آقا رضا جنساش خوبه
و هر چی میفروشه اومد داره.
رفت تو مغازه آقا رضا.
نه آقا رضا بود و نه شاگرداش
اومد از مغازه دار کناری
سراغش رو گرفت؛
گفت: آقا رضا نیست، کجاست.
همسایه گفت: نمی دونم
بعد به همون شیوه مغازه داری؛
دو سه تا داد بلند زد آقا رضا ، آقا رضا .
ولی نبود که نبود
بعد از چند دقیقه؛
آقا رضا اومد تو مغازه.
مغازه دارا گفتند، کجایی آقا رضا.
مغازه رو گذاشتی به امون خدا.
گفت: آره
مرد مو بلند سفید چهره ، کلاه به سر
که تو اون راسته مغازه دارا
بهش درویش میگند.
گفت: آدمی که خوب باشه و
رزق حلال در بیاره.
چشم هیچ دزدی به اون مال نمی افته.
احتیاجی هم به این سپردن ها نداره.
چه خوب گفت اون درویش.

0 نظرات:

ارسال یک نظر