انقدر خوشحالم و سرحال که حد نداره.
به خاطر اینکه اول امشب شبی که خیلی برام دوست داشتنی هست:
از یه جهت که شب آرزوهاست و خوشی.
از یه جهت دیگه سالروز ازدواج برادرم بود.
برادری که هم دوسته برام، هم عشق برام، همه زندگیم رو بهش مدیونم
و بیشتر معیارای زندگیم رو به عنوان مرجعی عظیم از ایشون می دونم
و راهنمای بزرگی بوده برام تو زندگی.
امروز اهل فامیل و اعضای خانواده ها جمع بودیم، چقدر خوش گذشت
خداییش کلی خستگی از وجودم شسته شد و رفت.
از طرفی مادرم بعد از یه سفر طولانی که به یزد رفته بود برگشت
و کلی سرحالم اورد.
به مدت 3 روز می خوام به احترام این شب و نعمت های این هفته
از تب «از جنسی دیگر» استفاده نکنم و مدتی دورم شم از این قضیه.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
0 نظرات:
ارسال یک نظر