قاب عکسی
بر روی دیوار رنگ رفته سفید و سیاه آویزان بود.
داخل اتاق که امتداد آن،
چشم را به یاد غارهای طولانی می انداخت
با ته روشنایی نور خورشید، روشنایی کمی گرفته بود.
مناظره گر این قاب،
تنها، پیرمردی خسته و بی روح نسبت به حاشیه های اتاق بود
که تنها و تنها
قاب را به عنوان یادگاری گذشته
و گذران عمر می دید و آن را این چنین می نگاشت.
قاب
چه زود و چه دیر
اسیر اوج تنهایی شده بود.
که با نگاهی دورتر...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
2 نظرات:
جالب بود و زیبا
چرا هرکی بخواد برات کامنت بزاره باید اول گزارش خرابی در سیستم رو ابلاغ کنه تا موفق بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مرسی از نظرتون.
خیلی از دوستام این حرف رو می زنند.
امون از بلاگر با این همه لطف d:
فکر می کنم تو اسکریپت نظرخواهی وبلاگ یه مشکلی هست.
ارسال یک نظر