همه چیز
شاید از قصه نور ماه
زیر یه سایه درخت شروع شد
با یه موسقی ویالون آروم
کم کم این حاله ها انقدر دور شد
و همه چیز انقدر واقعی جلوه کرد
که خواب رو تو بیداری تجربه کردم
دنیای آرمانی رو اون قدر قبول دارم که
با یه دنیا حقیقت رفتم سراغش
هر چی تو دلم بود رو گفتم
تا چیزی جا نیفته
و این اپیدمی واقعیتی که خیلی وقته باهاش درگیرم
برای بهترین کسم تو کانون توجش قرار بگیره
تو قصه معرفت و مردونگی همیشه همه چیز رو گفتن
شاید اونجوری که دل آدم می خواد تموم نمی شه.
سفر کردن به شهرهای مختلفی که نور ماه و مهتاب روش می خوره رو دوست ندارم
چون اونی که می خواستم رو با محاسبات میلی متری و دقیق از نظر خودم قبول کرده بودم
البته از نظر ایشون هیچ نوستالژی نزدیکی با هم نداریم
شاید نگاهی که می کرد من خیلی دور بودم از آرمان ها و دنیاهای خودش...
بقیه در ایمیل...

0 نظرات:

ارسال یک نظر