چه زود دیر میشه

انگار همین دیروز بود.....
انقدر محو نوشتن خوبی ها
تو خاطرات و دست نوشته هام
بودم که
خود خوبی ها رو فراموش کردم .
یادش ...
یه روز، یه ترانه
کنار صحبت های گاه و بی گاه باد
خونده شد
انقدر این صدا برام تأثیر گذار شده بود
که بغضم رو
با گفتن همه حرفام شکوندم؛
زندگی اینه دیگه
تو هر حرکتش
یه خوبی و خاطره
برای ما میزاره.
یادش...
انگار تو یه کاروانی هم مسیر شده بودم
که از اول تا آخرش رو فرشته ها
با بالاشون ریسه های لامپ سفید و آبی و سبز و قرمز رو
رو آسمون آویزون کرده بودند.

چقدر دلم برای فضای باغ گل سرخ
و صدای بلبل و
نور مهتاب شب که
با یه روح تازه آمیخته شده بود
تنگ شده

یاد سایه ها افتادم
سایه هایی که به جای اینکه پشت سر آدم راه برند
کنار آدم بودند و یه آرامشی می دادند
تو لحظه هایی که نسیم سرد می وزید
و حالت رو تغییر می داد.

یادش ....
و خیلی حرفای نگفته ...

1 نظرات:

یاسمین گفت...

یاد همه چیز به خیر من از بچگی ها و نوجونیم اصلاً خاطره خوب ندارم هیچ و قتم لم نمی خواد مرورشون کنم . اه بی خیال راستی دوست عزیزم دیگه به من سر نمی زنی قابل نمی دونی مارو ؟ بیا تو بازی های من شرکت کن. راستی نگفتی اون روبیک رو از کجا آوردی؟

ارسال یک نظر