دوستی به نام خدا

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود
و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد
زنی در حال عبور او رادید .
او رابه داخل فروشگاه برد وبرایش لباس وکفش خرید
و گفت:مواظب خودت باش . کودک پرسید:
ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط
یکی از بنده های خدا هستم
کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید.
كپي رايت: پنج دري

2 نظرات:

بنت الهدی صدر گفت...

سلام. روزت مبارک. چه عنوان قشنگی داشت این پست و عکسی قشنگ تر البته...

یا علی

یاسمین گفت...

سلام مرسی از توجهت
راستش من بعضی وقتا یاد چیزای عجیب غریبی می افتم
که از نظر بعضی ها مزخرفه
نمی دونم اما به نظر خودم دوست داشتنیه

ارسال یک نظر