دنیایی دیدم پر از نداشتن ها
نداشت و نمی توانست از نظر ما
ولی او خواسته بود و توانسته بود.
انگار حقیقتش همیشه روشن و پایدار بود
مردی که دست نداشت و با دستان دل، نقش آسمان می کشید بر ستاره ها
مردی که پا نداشت ولی قدم می گذاشت بر ناشناخته ها
انگار صبح روشن بر چشمان ناتوان و ضعیفش
از هزار و یک دیده روشن تر بود.
نسیم بال های پروانه ها
بر بدنش برخورد می کرد
نسیم بالی که بر پیکر هیچ کس
با همه حواس چندگانه اش نخورده بود.
چه حس و چه نور عجیبی...
فرشته ای با بال بلندش که از زمین به آسمان گسترده بود
و بر فراز ابرها پهن و استوار بود
این چنین نسیمی را نتواسنته بود بر هیچ دنیایی بدمد
و قبطه این خوشبختی ها را می خورد
باران بارید...
و کلام شیرین
باز باران با ترانه...
بر تمام وجود هر رهگذری که
بر روی شن های گرم و سوزان ساحل این دریای بزرگ عبور می کرد
انگار با کلامی آهسته و آرام از جنس خودش
صدای خدا شنیدنی تر شده بود
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
0 نظرات:
ارسال یک نظر