پسرک در اتاقکی تنها
اتاقکی که دیوارهای آن سپید و روشن بود
قاب و آیینه و دیوار همه یکرنگ بودند
انگار نور بخشش خود را در فضای اتاق پخش کرده بود
بی هیچ کم و کاستی و بدون هیچ چشم پوشی.
آیینه کاری های سقف اتاق
چنان برق خاصی می زد
که چشمانت خیره و مست
مات در این فضای پیدا شده، می شد.
انگار رازی بزرگ تو را می خواند
و تو را در این خواب رمز آلود
مدهوش تر می ساخت.
گذر واژه هایی بر روی ذهن بر خورد می کرد
مانند برخورد دانه های کوچک برف
بر روی ریشه های درآمده؛
از خاک یک گیاه که به خواب زمستانی فرو رفته.
گویی تو را می خوانند با کلماتی که از این دنیا نیست
کلماتی که از جنس ستاره های کهکشان ها هستند و
آخرین سنگ های کف اقیانوس های بزرگ و پر عمق.
نمی دانم نفس کشیدن در این دنیا چه حسی دارد
ولی عناصری که این دنیا را تشکیل می دهد
حسی پر از نزدیکی می دهد به این پسرک
چقدر...
0 نظرات:
ارسال یک نظر