چشمان باز


ماه روشن بود
و ستاره ماه را صدا می زد

ستاره بلند و بلندتر ماه را صدا می زد
ناگهان دستی کهکشانی بر روی کتف ستاره خورد
گفت چرا اینقدر بلند ماه را صدا می زنی
ستاره گفت: آخر ماه نیست و کهکشان خاموش است
من متعجبم که شما چرا تا حالا نفهمیده اید
کهکشان دستی بر چانه ستاره کشید و صورتش را بالا آورد
تا چشمان ستاره را ببیند
با خنده ای گفت
کافی بود چشمانت را باز کنی
تا ماه را بنگری

2 نظرات:

یاسمین گفت...

خیال پیجش آرام موج باور خالی نبودن
کنار شیطنت های نیاز یک تن خاکی سرودن
بسازد بستری
گوش کری هم چشم کوری
بگویی ای خدا
چقدر تو خوب
اما چه دوری

فکر کنم به این نوشته میاد
ما آدما خیلی موقع ها داشته هامونو نمیبینیم
مرسی که تولدم رو تبریک گفتی ممنون

نسیم گفت...

چقدر ساده وزیبا :)

ارسال یک نظر