رگ های زماناز زیر درختی با قدمتی کهن
می گذشت
ستاره های چیده شده مهتاب
بر سفره آسمان
مانند چراغ های روشن
یک شهر
از دور خاموش و روشن می شدند
انگار شاپرک سوار بر قطره بارانی که
از دورترین مکانی که بر ذهن عبورمی کرد آمده بود
و بر ثانیه های افلاک با فشار زياد
و هیکل کوچک خود
بر ثانیه های عظیم اين كهكشان بزرگ فشار می آورد
تا کلامی را بازگو کنند
و بگوید...
و بگوید...
0 نظرات:
ارسال یک نظر