درمیان باغچهی بیضی شکل
شاید یکصد ساقهی باریک گل روییده بود
شاید یکصد ساقهی باریک گل روییده بود
که در نیمهراهشان به بالا
در برگهای قلب
یا زبانشکل گسترده میشدند
و در نوک، گلبرگهای سرخ، آبی یا زرد
با لکههای رنگی افراشته می شدند
و از روشنایی سرخ، آبی یا زرد دهانه
پرتو مستقیمی ساطع میشد
که انگار با گرد طلا زبر
و در انتها اندکی پخش شده بود.
گلبرگها آنقدر انبوه بودند
که در نسیم تابستانی تکان بخورند
و وقتی به حرکت درآمدند
نورهای سرخ، آبی یا زرد
یکی پس از دیگری از روی هم بگذرند
و روی یک اینچ از خاک قهوهیی زیرشان
لکهیی از رنگ مرطوب ایجاد کنند.
نور یا بر ریگی نرم و خاکستریِ تیره میافتاد
یا روی صدف یک حلزون
با آن رگههای قهوه ای و حلقوی
یا با تابیدن در یک قطرهی باران
با چنان تنوعی از سرخ، آبی
و زرد دیوارههای باریک آب را میگسترانید
که انتظار میرفت در هم بشکنند
و ناپدید شوند.
در عوض قطره آب
در لحظهیی بار دیگر
نقرهای خاکستری میشد
و نور در تن یک برگ جای میگرفت
و تهدید رو به گسترش بافت زیر سطح را افشا میکرد
و باز پیش میرفت و روشناییاش را
در فضای سبز و وسیع زیر گنبد برگهای قلب
یا زبانشکل میگسترد.
آنگاه نسیم شاخههای بالای سر را
محکمتر تکان میداد
و رنگ در فضای بالا
و در چشمان مردان و زنانی
که در ماه جولای در پارکِ کیو قدم میزدند
تابانده میشد.
----------------------
کتاب پارک کیو
نویسنده: ويرجينيا وولف
0 نظرات:
ارسال یک نظر