سردبود هوا به سردی زمستان سپید و بی انتها
شب بود و تنهایی ستاره
کنار زد سایه های افکنده بر روی بینایی چشم را
نمی دانم تخیل در کجاها سیر می کرد
ولی مرزهای خیال و طبع بیگانه ندانستن ها
مرادی بود بر کابلد شگفتی پندار
پنداری که در آن انواع رنگ ها راه نیافته بود
کلمات بر آغوش باز شنیدن مانند پرواز شبنم ها؛
بر روی برگ های گل های سرخ صبحگاه برخورد می کرد
کجای راه راز آلود مه زده سرد
ستاره قصه ما منتظر نشسته
برای پیمایش مسیر
شاید فانوسی از نور هزار و یک خورشید تابنده
روشن تر و پرنورتر باشد
باشد شبی دیگر و شب های دیگر
و باشد انتظار پشت درهای انتظار.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
0 نظرات:
ارسال یک نظر