زنگ دیدار آخرین شبنم بود
انگار صدای مهتاب امشب می خواست خداحافظی کند
با سپیده
رنگ فیروزه ای مهتاب بر اتاق تنهایی شبنم نشسته بود
انگار تخت خواب که جنسش از چوبی که ذراتش همه از آب بود
مانند ستاره ای روشن و خاموش می شد
و نگاهی خاص را با این لحظه عروج مدور می ساخت
همه چیز به رنگ خیال بود
حتی موج های باد صبحگاهی که یکدفعه به
تن شبنم می خورد و لرزه ای کوچک بر این شفافیت بی انتها می نکاشت
هم منتظر چیزی بود
انتظار ...
انگار صدای مهتاب امشب می خواست خداحافظی کند
با سپیده
رنگ فیروزه ای مهتاب بر اتاق تنهایی شبنم نشسته بود
انگار تخت خواب که جنسش از چوبی که ذراتش همه از آب بود
مانند ستاره ای روشن و خاموش می شد
و نگاهی خاص را با این لحظه عروج مدور می ساخت
همه چیز به رنگ خیال بود
حتی موج های باد صبحگاهی که یکدفعه به
تن شبنم می خورد و لرزه ای کوچک بر این شفافیت بی انتها می نکاشت
هم منتظر چیزی بود
انتظار ...
0 نظرات:
ارسال یک نظر