بوی خداحافظی

تا کنون مسافری بودم
در شهری به بزرگی ایران
هزار و یک خاطره و هزار و یک راز
شعرهای نهفته آسمان و دیده های بیدار
طعم بودن ها برای یک نفر و بس
ولی نمی دانم چرا و چه شده که دیگر مسافرم
یادگاری ها را جمع می کنم و می روم تا خود را بشناسم
شاید در دور دست ها خودم را و شاید در افق ها...
شاید باید دور شوم از حقیقتی که با او تا امروز زنده ام
شاید زاده شهر یزدان پاک باید جسم و روحش را در جایی دیگر یافت کند
انتظاری کشیده ام به اندازه دوری ستاره ها از روی کره زمین
چه انتظار شیرین و چه صبر سختی
ولی دیگر مسافرم
و شاید تا پایان صباح چهارشنبه دیگر در شهرم نباشم
و شاید آسمان غبارآلود و صداهای ناتمام و نگاه های صبر و انتظار در شهرم را نبینم
این دوری برای خودسازی است و شاید برای...
چقدر دوست داشتم همان طور که قطره ای در شباهنگام
بر روی دریاچه ای بزرگ فرود آمد و خود را نشان داد
دریا رخی نشان می داد
چقدر دوست داشتم چیزی را بشنوم
که یک بار در دریای وجودش گفتم...
و چقدر انتظار و انتظار...

1 نظرات:

ناشناس گفت...

چقدر عذاب
مثل بغض خفه شده توي گلو

ارسال یک نظر