شاید این بار
آرام و آهسته
زمزمه های خداحافظی هایی
بر دار دلم آویخته می شود
آن رنگ هایی که از یک نگاه
بر دلم تابید
انقدر روشن بود که از منشور دلم گذشت
و تابید بر تمام اعضای بدنم
پر کرد کل وجودم را از همه زیبایی ها
زیبایی هایی که بود و شد و گشت و گردید را
بر سفره دلم وجین کرد
تصمیم گرفتم که دیگر...
نگاهم را تمام حواسم را با تو تقسیم کردم
به امیدی درخشان تر از خورشید؛
با اینکه سخت است
سخت تر از صعود به ارتفاعات سپید یک قلعه
ولی ولی ولی
شاید
این دل
باید شیرین تر از جانش را
با همان خاطره سپید
جا بگذارد
و مسیر را فراموش کند
و بیراهه تر از راه را برگزیند.
شاید
این
آخرین تقلای من
برای با تو بودن باشد...
شاید
این
...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
0 نظرات:
ارسال یک نظر