ما آدما یاد گرفتیم خوب باشیم

خوب هستیم
ولی رو راست نه....!
چرا بعضی آدما!
همیشه میخوان ومپایر باشند و
بعضی آدما هم هزار و یک ایکس... .
خیلی وقته
خسیس شدم برای نوشتن.
نمی خوام نگاه کنم به ابروهام
موقعی که کمون میشه
یا موقعی هم رنگین کمون.
انگار
رو مغزم علامت سوال
دونه دونه چیده میشه.
یه باره
خندم می گیره
خندم می گیره؛
و مهم نیست؛
مهم نیست الان کجام
کجا نشستم چیکار می کنم
خندم می گیره به این همه بی آلایشی
چقدر باحاله
چقدر توپه؛
آدم یه وقتایی هم
بشینه ببینه و دراز بکشه و ستاره ها رو نگاه کنه
تو آسمون چالوس هیچ وقت ابرا نمیزارند ستاره ها رو ببینی
ولی خود ابرا انقدر باهات انس می گیرند که گاهی اوقات ستاره ها از یادت میره
به خاطر همین هم آسمون اینجا رو دوست ندارم
دوست دارم باشم تو همون
سرمای همین حالای کویر
وقتی باد می وزه
و به درختای نخل می خوره
و ماه آبی تو آسمون سرمه ای
خوش می درخشه؛
رو نگاه کنم
که چه قشنگ به ستاره ها چسبیده
و چقدر خوب قشنگ نورش رو با اونا تقسیم می کنه.
چقدر خوبه رو راستی...
-------------------------------
تاه الان که مداد تراشمو در آوردم و
دارم رو تخته سفید بلاگر می نویسم
می بینم یه کم جوهر این ور اون ور پاشیده
یه هفته نبودن تو زندگی جالب بود برام
نمی دونم کجاها چی نوشتم
ولی خوب...

0 نظرات:

ارسال یک نظر