قاصدک خوابید...


صبح بود
و خیسی هوا به شکل شبنم های مه
بر روی پیراهنم مانند پرده ای ابریشمی و حریری نرم چینش می خورد
و باد به تمام بود و نبود این دل برخورد می کرد
انگار باد پیله های درون را با تار و پود دنیای ماوراء حکاکی می کرد
هیچ چیز مانند صبحی چنین دل انگیز
شاید هرگز نمی توانست شادیهایم را بدزدد
و مرا این چنین محصور در این دنیای بایدها
قرار و جاری نمی ساخت

1 نظرات:

یاسمین گفت...

شعر روح نوازی بود اما دل نازک شدم این روزا

ارسال یک نظر