باد

باد آمد و گفتا برو
باران ز اندیشه، برو
رو، تو جهان را یافتی
زین گلرخان، جان باختی
صد فال خاکی را نگر
صد قصه افلاکی نگر
یاران به رویش یک نظر
تا آسمان هم ، منتظر
-----------------------
آدما بلدند خوب با کلمه ها بازی کنند
بعضی آدما خوب کلمات رو می سازند
بعضی آدما حقیقتا رو ماورا می دونند
و بعضی آدما با صداها ارتباط می گیرند
آره سخته، سخته، خیلی سخته..
شاید مرز زندگی با حقیقتای دل آدما فرق داره
شاید هر چقدر یه رنگ رو از کمترین شدت تا آخرین شدت بکشی
و یه آسمون آبی از طلوع تا غروب بکشی
شاید از نگاه خیلیا که نمی دونند چقدره
نمی دونند اصلاً رنگ چیه
براشون همه چیز علامت سواله و زندگی رو میگن ای...
آره زندگی بازی می کنه با آدم تا سر حد خیلی چیزا
می شینی فکر می کنی
می گی .... نه بابا نمی شه
آره. چرا من. چرا عشق
چرا سرگردونی تو این دنیاها
تفسیر کردن خیلی چیزا فقط داشتن
یه مدرک و کشیدن خودکار رو برگ های امتحانی نیست
که بگند قبول شدی و حالا بگو
تو می دونی و بشین و گوش می کنیم
نه دل آدما، بعضی وقتا انقدر قشنگ و رنگیه که
هیچ دستگاه جداکنده ای نمی تونه
اون رو شرح بده و هیچ پرفسوری هم نمی تونه
روش نظر بزاره
هر چی رنگ دلت قشنگ باشه
قشتگ تر می بینی
و تو کلمات باهاش جمله سازی می کنی
میشینی با دلت اونجایی که شاید « صداش از هزارتا حرف قشنگ که شاید هزار تا خواننده هم،
جورای مختلف با آهنگ و ریتمای قشنگ اون رو خونده باشند» تو قشنگ ترین جای دنیا، باهاش ارتباط بگیری
سخته
ولی شاید کسایی که انتظار کشیدند و صبر کردند
و نتونستند و رنگی نشدند و همون رنگند
می شناسند و می فهمند.
کسایی که جور دیگه ای اون و تحلیل کنند هم حق دارند
چون رنگ نوشته های و خط خطی های دفتر قلبشون
با چیزایی که فکرای تویه مغزشون میگه
رو یه موج دیگه ای تنظیم شده به اسم روزگار
که میگه اینجوری بنویس چون زمونه اینجوری می خواد.........

0 نظرات:

ارسال یک نظر