وقتی خاطرات مختلف می شینه رو لحظه هات
و وقتی می شینی پای گل هایی که چیدی برای یه مزرعه
و شروع می کنی به شمارش اون.
انگار هیچ تکه ای از باغ؛
سرخ تر از نمای گل سرخ نیست
دیروزای عمرم رو سپردم به باغبون
و امروزای عمرم رو می سپارم به خدای باغبون.
شاید کوک شدن با ساز زندگی
رنگ و جنس حرکت آدما رو تغییر می ده
شاید و باید برای آدماست
و آدمای خوش بخت باهاش اونس گرفتند
تا تکون بدند زندگی رو
زندگی که شاید
یادش رو به باد می دند
و باد رو به آُسمون
و آسمون رو به خدا.
چقدر خوبه که توی
حیات خلوت ذهنمون
می تونیم
گلدون بزاریم و می تونیم آبیاری کنیم مسیر سبز زندگی رو.
میگند باغ گل وقتی طراوت داره
که باغبون صبح به صبح
موقع طلایی شدن آسمون
میره به باغ سر می زنه
و دستای ظریفش رو
می کشه
زیر کاسبرگای گلا
و نازشون رو می کشه
و خدای سرنوشت رو
با یه کوله بار خوشی
برای همه جای باغش آرزو می کنه .
چه قشنگه باغ
وقتی که باغبونش از گلای باغچه
بیشتر عطر و بوی گل از خودش پخش می کنه تو فضای محیط
و پر از رنگین کمونه....
وقتی تصمیم می گیری مسافر بشی و
می دونی کسی شاد می شه از مسافر شدنت
می ری و میشی یه خاطره
با این که خیلی دوره
و باید یه خاطره بشی تو طاقچه زندگی
ولی... .
چقدر قشنگیای این شعر رو ذهنم نشسته
و چقدر خوش می گه حافظ
گر من از باغ تو يک ميوه بچينم چه شود
پيش پايی به چراغ تو ببينم چه شود
يا رب اندر کنف سايه آن سرو بلند
گر من سوخته يک دم بنشينم چه شود
آخر ای خاتم جمشيد همايون آثار
گر فتد عکس تو بر نقش نگينم چه شود
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزيد
من اگر مهر نگاری بگزينم چه شود
عقلم از خانه به دررفت و گر می اين است
ديدم از پيش که در خانه دينم چه شود
صرف شد عمر گران مايه به معشوقه و می
تا از آنم چه به پيش آيد از اينم چه شود
خواجه دانست که من عاشقم و هيچ نگفت
حافظ ار نيز بداند که چنينم چه شود
0 نظرات:
ارسال یک نظر