یخ رو دوست دارم
به خاطر اینکه یه رنگه و پر از حبابای سفید
و خوشم میاد از جنسش که حاضره عوض شه....
دو سه روز پیش
یه جایی
که وسعت و رنگش رو با تیرکمون و دو سه تا خط که تیر ازش رد شده
و یا این شکلکا تو همه جا نشونش میدند؛
انقدر یخچالی شده بود
که سردیش وجودم رو گرفت.
بی اختیار رفتم کتاب حضرت حافظ رو باز کردم
و یه چیزی به من گفت
که تکونم داد
چیزی رو بهم گفت که نتونستم جلوی
قطره های نگاه رو بگیرم
و بزارمش تو عالم مردونگی و حذقش کنم از این نگاه ایام.
مرسی حافظ
که یخ زنگیم رو آب کردی
و روح و دلم رو به دریای بزرگ خدا روشن تر.
0 نظرات:
ارسال یک نظر