اتوبوس 2 طبقه شب


در اتوبوس 2طبقه شب نشسته ام
ناگاه از خستگی
سرم را بر میله ای که مسافران
برای در امان ماندن از ترمزهای گاه و بی گاه رانندگان می گیرند، می گذارم

چشمانم که آرام آرام بسته می شود
ناگهان ابرهای ذهنم کنار می روند
و روشنایی دنیایی دیگر برایم نمایان می شود.

به دنیای تصور کشیده می شوم
دنیایی که فکرهایی مافوق تصور برایم نقاشی و رنگ آمیزی می شود.

وارد خیابانی می شوم که
به هر طرف از آن نگاه می کنم
بو و رنگ خودش را حس می کنم

سمت چپ را که می نگرم
محلی می بینم که هیچ پرستویی در آن پرواز نمی کند
و تنها روابطی یکطرفه برقرار است.

سمت راست آن ستونهای عظیم سفید رنگی وجود دارد
به بزرگی قلب انسانی که
آنجا به نام او نامگذاری شده است.

در ورود به خیابان
پله های کوچک و بزرگ مختلفی وجود دارد
که نشان می دهد راه پر پیچ و خمی در پیش است

دیوارهای اطراف آن
پوشیده از سنگهای سیمانی شکل حجم دار
که شکلهای مختلفی از اشکال هندسی را در خود پدید آورده است

دور دیوار از مه خاصی تشکیل شده است
که این مه دائم
رنگهای مختلف به خود می گیرد
و زرق و برق خاصی دارد

صحبت که می کنی
صدا در طول خیابان می پیچد

خیابان با نور فانوسی
که شبیه به فانوسهای دریایی است
روشن و پدیدار است

به دور دست که نگاه می کنی
آبشاری را می بینی که گویی
سرچشمه آن از ابرها گذر کرده
و از آسمان دیگر شروع به ریزش کرده است
و در جوی های اطرافت،
آب روان آن در حال حرکت است

آرام آرام که جلو می روی
آوازی به آرامی گوشت را نوازش می دهد
صدای آرامی که می گوید
آرام باش. آرام گذر کن. خدا در کنار توست.

تا می خواهم قدمی دیگر بردارم
کسی مرا صدا می زند
آقا، آقا، آقا
بلیتت را بده
به ناگاه چشمانم را باز می کنم
و خود را در اتوبوسی می بینم
که دنیای واقعی من است.

0 نظرات:

ارسال یک نظر