چشمانم را می بندم.
وارد دنیایی می شوم که:
بی اختیار به شهر ممنوعه پاگذاشته ام
جایی که آهنگی سوای آهنگها در آن پخش می شود
جایی که خاطراتی وجود ندارد
و گل فروشهای آن تنها گل یخ می فروشند
جایی که فرشته ای در آن حبس شده .
جایی که مانند نگین انگشتری گرد و بیضی است
سرما سرتاسر وجودم را فراگرفته
باز آهنگ خاص پخش می شود
و مرا از خود بیخود می کند
خود را در میان خانه های مخروطی شکل می بینم
که درهای خانه های آن مانند درهای کالسکه های قدیمی دایره ای شکل است
در جلوی در خانه با 5 متر فاصله از در، فواره های آبی می بینم که آبی ترین آبها را در خود نشان می دهد
و چنان درخششی این آب دارد که گویی از فواره های آن ، کرمهای شب تاب بالا و پایین می شوند
بر روی چارچوب در خانه ها پوشیده شده از پیچک های سبز و پر از گلهای رنگین و درخشان هستند
که در هر لحظه ای گلهای زیبا رشد و نمو می کند
در دستگیره درها علامت ستاره ای وجود دارد که این شهر را در خود قرار داده.
در جلوی راهم،
کوچه ای می بینم که شیب سربالایی دارد
کوچه ای که نه آسفالت دارد و نه خاک
بلکه پوشیده از برگهایی که در برکه های آبهای شمالی ترین جای تصور وجود دارد
دستم را بر روی میله ها که می گذارم
احساس می کنم که میله نیز دست مرا گرفته و مرا به جلو می راند
به آسمان که نگاه می کنم گویی آسمان پر از پرده های رنگار رنگی است که باد موسمی آن را به این سو و آن سو می برد
چشمانم را که باز می کنم خود را در دنیا واقعی
در خیابان پاکستان می بینم و...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
2 نظرات:
از چه بهشتی تو چه زمینی پا گذاشتی یهو، خیابون پاکستان!
وقتي چشمام رو مي بندم اون بهشت رو مي بينم.
وقتي چشمام رو باز مي كنم
تو واقعيت و خيابان پاكستان
بهشت خودم رو مي بينم...
ارسال یک نظر