شباهنگام ، هنگام سیاهی..................................... به حول قوه عشق الهی
کنار جنگل و سایه هر کوه................................... گذر کردم من آهسته ز هر سو
کنار برکۀ رو به سیاهی..................................... نبود اصلاً، آثار از تباهی
مکانی پر ز کوخ و پر گل و لای............................ ولی آبی ترین آبها! وای.
بدیدم بالهای رنگ رنگی.................................... ندیدم این چنین، در عمر قشنگی
در این برکه ی تاریک و پریشان............................ تمام نورها گشتند نمایان
تمام نورها گردان به دورش.................................... تو را این گونه می خواندند کنارش
تو نه نوری، نه رنگی و نه آتش................................ همه هستند، آنی، اختیارش
تو ربی و اله آسمانها........................................... خدای آشنای کهکشانها
به ناگاه تا تمام شد جمله هاشان................................. تمام برکه نورانی شد آسان
به هر وقتی گذر کردم به آن سو................................ ندیدم هیچ ظلمت در آن تو.
قشگ بید؟؟؟
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
2 نظرات:
کی اومده به من سرزده؟؟؟؟؟
ای خدا...
تقریبا می تونم بگم که خیلی متعجب شدم
عینک من رو کمی رسمیه
من با عینک منو ندیدی بیشتر حال می کنم، چون سوالیه که هر روز دارم چندین بار از اطرافیانم می پرسم.
آقا موفق باشین
شادمون کردین
لطفتونه
مرسی
:)
ارسال یک نظر