امروز ابری بودم بر فراز آسمان این شهر.
نگام می کردم مردم را.
مردمی که شاد مرا می دیدند.
و خدا را شکر می کردند از آمدنم.
پرده های نگاهم را کنار کشیدم.
وقتی خانه ای که ناودان قرمز زنگ زده آن
با فرسودگی، سوراخی کوچک پدید آورده بود،
را دیدم.
از لابه لای سوراخ بازشده ناودان.
دیدم انسانهایی را که با محبت پتوها را با هم قسمت می کردند.
و با چهره ای شاد به همدیگر تبسم می کردند
و باز خدا را شکر می کردند که زیر یک سقف هستند.
بچه ای کوچک نظرم را جلب کرد.
که کنار پنجره سرش بر بالشی که از هر حریری نرمتر و هر بستری راحتتر بود.
بر روی پای مادرش نشسته بود.
که با خنده شیرین کودکی
مرا به شکلهای مختلف نشان می داد.
گاهی مرا آهو می خواند
گاهی مرا خرگوش
و گاهی هم هر دوی این دو می خواند
من نیز خوشحال بودم
که من هم موجب خوشحالی
آن بچه کوچک بودم.
زندگیتان همیشه این چنین ابری.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
0 نظرات:
ارسال یک نظر