در پله های پیاده روی ذهنم
قدم می گذارم
نگاهم را
به سوی واقعیت های دور و نزدیک
وسعت می دهم
واقعیت ها را مانند درختی
به قامت ستونهایی که از زمین تا آسمان
کشیده شده تصور می کنم
دستم را بر بالای صورت می گیرم
تا بتوانم واقعیت ها را دریابم.
ستاره ای می بینم که
هیچ رصدخانه ای نمی تواند
عظمت آن ستاره را به زبان بیاورد.
ادامه دارد.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
2 نظرات:
سلام آقا خاتوني.
انگار حرفاي استاد صديقي روت تاثير داشته.
اينا رو بردار بهش نشون بده ديگه نميخواد بياي سر كلاس:)
سلام حاج مهدي
مگه داستان شاعر خفته رو يادت رفته
ارسال یک نظر