
در انتهای روشنایی روزدر حالی که از سرما
«های» نفس هایم مثال دود کتری بر روی اجاق،
از دهانم جدا می سازد.
میان ریل های سفید و خاکستری ماشین دودی زمان در حال قدم زدن هستم
حس راننده ای با احتیاط را دارم که نباید از این خطوط رد شوم.
ولی گاهی به لبه های خطوط می زنم
تا بگویم هستم.
صدای سوت ممتد قطار
به من اشاره می کند که باید جداشوی
و به کناری روی.
ولی این بار ایستاده ام
و حتی اگر قطار
جانم را در آنی و لحظه ای بگیرد
خوشحالم که لحظه ای را
بی هیچ شک
برای خودم بوده ام.
«های» نفس هایم مثال دود کتری بر روی اجاق،
از دهانم جدا می سازد.
میان ریل های سفید و خاکستری ماشین دودی زمان در حال قدم زدن هستم
حس راننده ای با احتیاط را دارم که نباید از این خطوط رد شوم.
ولی گاهی به لبه های خطوط می زنم
تا بگویم هستم.
صدای سوت ممتد قطار
به من اشاره می کند که باید جداشوی
و به کناری روی.
ولی این بار ایستاده ام
و حتی اگر قطار
جانم را در آنی و لحظه ای بگیرد
خوشحالم که لحظه ای را
بی هیچ شک
برای خودم بوده ام.
0 نظرات:
ارسال یک نظر