دست تقدیر
واقعا یه موقع
چیزایی جلوی آدم میزاه
که بعضی وقتها شرمنده میشه
یه جوابی منفی به کسی بده
باورت نمیشه
امروز یکی از همکارام بعد از اینکه
اومدم روزنامه
شمارم رو گرفت و رفت
چند ساعت بعد
موقعی که سرم خلوت بود، اومد پیشم.
به من گفت بیا
چند دقیقه باهات کار دارم.
من که اصلا تو ماجرا نبودم
گفتم باشه
بهم گفت
چرا تا حالا ازدواج نکردی
منم با مثال عامیانه بهش گفتم
تا حالا شرایطش پیش نیومده.
یهم پیشنهاد ازدواج با دختری رو داد
که خیلی شرایطش خوب بود و منطقی
و شرایطی که هر پسری
با این دیدگاه امروزی پولی دنبالش هست
بنده خدا اصلاً از دلم خبر نداشت
نمی دونست من الان دلم کجاست
و کی الان تو خونه دلم نشسته
و گرنه همچین پیشنهادی بهم نمی داد.
ولی من بهش گفتم.
چرا من؟ این همه آدم دیگه!
به هم گفت تو رو تو این چند وقته شناختم اخلاقت و نمازخوندنت و ...
بهش گفتم
من تا حالا هر کاری کردم فقط برای تکلیف و اخلاقم هم نظر لطفته.
شاید یک کم مذهبی و با اعتقاد هستم ولی خیلی آدم خاصی نیستم
که همچین پیشنهادی رو بهم کردی.
دیدم شروع کرد درباره ازدواج گفتن و...
دیگه دلم نیومد بهش واقعیت رو نگم
بهش گفتم
ببین من یه بنده خدایی رو دوست دارم
و نمی تونم کسی دیگه رو تو قلبم جا بدم.
ببخشید و تشکر از این همه لطفت
و به شوخی گفتم.
اگه می تونی این بلیت رو
تو جیب یه آدمی از من بهتر بزار.
بنده خدا نمی دونست
من از صبح تا حالا داشتم
کی رو تو تمام رشته های عصبی و پرده ای ذهنم می دیدم.
نمی دونم اون هم تو تاریک خونه فکرهای لحظه ایش
به فکرم هست یا نه.
آخر سر میدونی چی بهم گفت
گفت من شمارت رو دادم به مادرش
فردا بهت زنگ میزنه.
منم با علامت تعجبی که رو مغزم نشسته بود
بهش گفتم خدا پدرت رو بیامرزه. کارت درست نبود
ولی چشم من با احترام ازشون معذرت خواهی می کنم.
یه کم نارحت شد
ولی فردا از دلش درمیارم.
خدایا شکرت از این همه لطفت.
من فقط یکی رو می خوام و اگر میدونی لیاقتش رو دارم بهم بده.
0 نظرات:
ارسال یک نظر