«تا»

باورت نمیشه
انگار تو هر زاویه ای از نگاهم حضور داشتی
تو همه لحظه هام کنارم بودی

از موقع سوار شدن تو تاکسی
تا پیاده شدن.
تو خود میدون فردوسی
انقدر تو فکرم بودی که
یه لحظه ناخودآگاه
خودم رو وسط یه میدونی دیدم که
چراغ قرمز شده بود
و من داشتم همچنان حرکت می کردم.

امروز حتی تو نمازی که داشتم می خوندم
از همون اولش تا آخرش کنارم بودی
انقدر برام عزیز بودی که
از خدا معذرت خواستم
به خاطر موقعی که برای اون بود
و من حواسم بهش نبود

تو راه مترو فردوسی تا دروازه دولت
و از اونجا از دروازه دولت تا بهشتی.

باورت نمیشه انقدر تو فکرت بودم
که نفهمیدم کی رسیدم به مترو بهشتی

از مترو بهشتی تا خود خیابان پاکستان
و از خیابان پاکستان تا روزنامه وطن.
این «تـــــــا» ها خیلی برام عزیزه
چون تو هر لحظه یه جوری تو رو
با خاطرات گذشته یادم میومد.

تو خود صفحه آرایی
تا موقع اتمام کار
با این که این دو- سه روز فشار کاریمون بالا بود
و خیلی کم وقت استراحت داشتیم
بازم همش یه فکرت بودم.
امشب بعد از نماز مغرب و عشا
همش تو ذهنم بودی
خلاصه امروزم کلا برای تو بود .
ببخشید اگه کم برات وقت گذاشتم.

تو ذهنم فقط به تو، تو رویای ذهنی می گفتم:
خیلی خیلی دوست دارم.
ببخشید اگه تو دنیای حقیقی
با خجالت و این حرفها
نتونستم این حرفا رو بزنم.

0 نظرات:

ارسال یک نظر