تابلوی 721

به متروی بهشتی می رسم
از پله ای مترو آروم آروم میام پایین
کارت رو رو دستگاه می کشم
و از پله برقی میام پایین
وای انقدر مترو چقدر«« پر از خالیه»»
و چه نوری روی زمین مترو داره برق میزنه

دوست دارم یه کم لیز بخورم
کفشم هم خوراکش همین زمینهای لغزندست.
خلاصه بعد از 2-3 بار سرسر بازی آروم می شینم روی صندلی قرمزمترو.
انقدر خلوته که مجله هام رو گذاشتم رو دو تا صندلی اونور تر و دستام رو باز کردم
چه حس خوبی...

مترو که نمیاد پس
هندزفری رو میزارم رو گوشم و آهنگ فیلم استارداست رو پخش می کنم
صداش رو هم میزارم تا آخر. که هیچ صدایی دیگه نشنوم
یواش یواش یه نیمچه چرتی می زنم


یدفعه خودم رو تو جایی می بینم که اطرافم همه جا سفیده... سفید خالص
یه تابلو وجود داره که روش نوشته شده 721
نمی دونم این چی هست ولی باید یه نشونی باشه که حفظش کنم.

جاده های اینجا خاکی نیستند و مثل پلاستیک سفید رنگی هستند
چون وقتی راه میری احساس می کنی داری روی پلاستیک راه میری و سر جاده با یه فلش مشخصه
و همشون مثل خطوطی هستند که نوکشون پیکان دارند

جلوم سه تا پیکان پلاستیکی کمرنگ مایل به سفید هست
که فقط میتونی بفهمی این مسیر توئه.
که به سمت راست و چپ و مستقیم هست.

من همون مسیر مستقیم رو انتخاب می کنم
جاده ای جلوت وجود نداره هر چی که جلوتر میری
نوک فلش رو به جلو میره و راه نمایان تر میشه.

10 دقیقه ای این مسیر رو رفتم بالاخره به جایی رسیدم که جلوم
پله های پیچ در پیچی مثل
پله های اضطراری هست

به خودم میگم
تا اینجا اومدم.
باید برم بالا.

یه صدای صوتی مثل صدای سوت فیلم پدرخوانده
تو این مسیر داره شنیده می شه
دوست دارم برسم به این منبع صدا
حداقل از این بلا تکلیفی در بیام

همینجوری که دارم بالا میرم
می بینم تابلوهای مختلفی دور و برم وجود دارند
که به هیچ چیزی وصل نیستند ولی معلق در هوا هستند
و عکسهایی از بچگیم رو توش می بینم
و هر چی این پله ها رو بالاتر می رم این تابلوها
عکسهایی از دوران نوجوانیم و بالاتر رو نشون میده

باورت نمیشه هر چی دارم بالاتر میرم
قد و قیافه و ریش و سیبیلم داره عوض میشه

و تو مسیرم می بینم که
انگار رنگ روی دیوارای هر طرف این پله ها
داره از سفید به آبی ای در میاد
همینطور هم انگار یکی داره
یه سری گل تذهیب رو دیوار می کشه

بالاخره پله ها تموم شد
الان رسیدم تو یه راهرویی پر از پرده های سفیدی
که داره یه نسیمی اونا رو تکون میده
صدای سوت داره کم صدا تر میشه

یه آهنگی دقیقاً مثل آهنگ فیلم حضرت یوسف(ع)
اونجایی که جبرئیل میاد پیشش. شروع به پخش شدن می کنه
از گوشه چشمم راستم یه چیزی رو احساس می کنم تکون خورد

صورتم رو می چرخونم و
یه مر میانسالی رو می بینم
که تماماً رنگ آبی پوشیده
و رو صورتش تا گردنش
مثل یه شالی که درخششی مثل نوری که به پارچه های حریر می خوره وجود داره
لباسش یدست تا پایین هست
و پاهاش اصلا رو زمین نیست .

موهایی با رده رده های سفید و مشکی داره
ابروهای کمونی داره و یه لبخند آرومی رو چهرش هست
با چشمای سیاه آرومش داره بهم نگاه می کنه
یه حسی بهم میگه باید برم پیشش و هر چی سوال تو این مسیرم دارم باید ازش بپرسم.

هنوز چیزی بهش نگفتم که یدفعه بهم میگه :
تو الان در پله های افکارت هستی
من هم همان کسی هستم که وقتی به افکارت سر میزدی.
با افکارت مرا درست کردی.

من که دنبال قرصتی بودم
که با کسی که هفکرمه و از همه چیزم خبر داره
مب بینم فرصت خوبیه
میخوام راهنماییم کنه در مورد همه چیز.
تا میخوام ازش سوال کنم

بازم شروع می کنه به صحبت و میگه
همه این چیزا رو باید در اون تابلوی اول راهت می فهمیدی
همون 721 – میدونی یعنی چی

منم که بی خبر
فقط سر تکون میدم و میگم نه
میگه یعنی تو 7 آسمون و 2 عالم فقط 1 نفر هست
که می تونه مشکلت رو حل کنه و
راه سعادتت رو برات مشخص کنه و اون خود تویی.

با این حرفش کل سوالایی که میخواستم بپرسم رو فهمیدم
ولی چند تا سوال دیگه ازش دارم
تا می خوام ازش بپرسم میگه
اگه میخوای به جواب بقیش برسی
چشمات رو ببند و به قلبت سر بزن

چشمام رو می بندم
یدفعه یه صدایی آشنا به نظرم میرسه
چشمام رو که باز می کنم می بینم
رو صندلی مترو هستم
و اون صدای آشنا صدای رسیدن مترو
به ایستگاه شهید بهشتی بود.
رو این داستان خیلی فکر کردم
اندازه 4 تا مطلب بود.
امیدوارم جالب بوده باشه.

0 نظرات:

ارسال یک نظر