امشب که می خواستم یک کم بخوابم.
دیدم خوابی تویه چشمام نمیاد.
هی تو خواب و بیداری یه چیزای تو ذهنم میاد.
می بینم رو یه پل چوبی معلق تو هوا ایستادم
پلی که اگه یه قدم بلند به سمت عرضش برداری
تموم میشه
ولی طولش رو که نگاه می کنم می بینم خدا رو شکر حداقل 5 متره.
جنس چوب پل، مثل رنگ ساقه های در حال رشد گیاهه.
هیچ نرده ای و هیچ محافظی.
سرم رو خم می کنم و آروم پایین رو نگاه می کنم
می بینم که به ارتفاع 50 متر پایین تر، پر ابره
جوری که انگار تویه وان حموم رو پر از کف کرده باشی و پفاش رو ببینی.
یه نسیم خنکی داره این بالا می زنه
که چه حسی داره تویه آدم غوغا می کنه.
نمی دونی از این بالا نگاه کردن ابرا چه شکلیه.
تو همین حسم و این حال عجیب گیر کردم
که می بینم یه طنابی داره از اون آسمونا یواش یواش پایین میاد.
خدایش طناب به این قشنگی ندیدم.
طناب فیروزه ای رنگی که انگار داره گرده افشونی می کنه.
یکی دیگه داره انگار با طلا از اون بالا
آبپاشی طلایی می کنه.
من که تو حال خودم نیستم نمی دونم بیدارم یا تو یه قصه ام.
طناب و می گیرم میرم بالا.
هر چی شد می گم توکل به خدا.
تا دو سه پله از اون طناب نرفتم
یدفعه یه حسی بهم می گه برگرد.
میدونی وقتی برگشتم چی دیدم.
دیدم اون ستاره ای که عمری دنبالش بودم
دیگه جلوم بایستاده و میگه
حالا بخون از من.
زبون بند اومده. نمی تونم نگاش کنم از بس قشنگ و دلرباست
چشایی داره به قدر دریا
روحی داره اندازه آسمون خدا.
تو یه دنیای خاکی دنبالش می کردم .... نمی دونستم باید قدم بزارم تویه ابرا.
من که صبح تا شب رو براش می خوندم پس اون حرفا الان کجاست
دنبال یه راهیم، یه نکته ای یادم بیاد ....نمی دونم چرا همش این کلمه ها یادم میاد
««دُرُثِح بلت نیثطم بنویصم عاشقطم»» ولی دل که دارم می تونم بگم دوست دارم .
از صبح تا شب دارم همش حرفای قشنگ براش تکرار می کنم
نمی دونم چجوری بهش بگم دوست دارم .
هی به این در میزنم ... هی از اون حرف میزنم..... دنبال راهیم بهش بگم دوست دارم.
فکر می کنم اگه اون یه جمله ی عاشقونه برام بگه شاید بشه.
به خدا می دونی بازهنوز باسه چی نیومدم جلو.
چون نمی دونم تو هم دوستم داری.
تو رو خــــــــــدا یه جور بهم بگو.
------------------
منتظر جواب فرشته باشید
ادامه دارد حتماً.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
0 نظرات:
ارسال یک نظر