
پرنده ای دیدم
در کنار قفس نشسته بود
می دانست درون قفس
دیگر اجازه ندارد
بالهایش را باز کند
و در حال پرواز
نسیم های مختلف بادها را
بر روی صورتش احساس کند.
می دانست دیگر به سوی ستاره ها
نمی تواند پرواز کند
و آن ها را عاشقانه
در آغوش بگیرد.
می دانست دیگر
مرور فصل ها برایش
تغییرات ایجاد نمی کند.
می دانست که باران دیگر
بر روی پرهایش نمی نشیند
و او را خیس و نمناک نمی کند
در همین حال بود که صاحب قفس آمد
دو قدم مانده بود که صاحب قفس به او برسد
قلب پرنده تاب تاب می زد و
کل بدنش در حال لرزیدن
انگار پشیمان شده بود.
در همان لحظه مردی
با دستانی روشن و جامعی سپید
او را بلند کرد و از پنجره به سمت زندگی پرواز داد.
اشک بر روی چشمان پرنده
مانند شبنم های نشسته بر روی برگ ها جاری بود
و با این قطرات
هر لحظه شکر این آزادی را می کرد
حالا هر روز آن پرنده به کنار آن پنجره می رود
تا آن مرد سپید پوش را ببیند
و از خاطرات آزادی دوباره برایش بگوید
ولی افسوس از یک دیدار.
0 نظرات:
ارسال یک نظر