کتابک آرزو

شباهنگام بود
نور ماه
بر خورشید درونم نشست.
بر روی تابی در باغ گلسرخ نشسته بودم
و ستاره های آسمان را
که خاموش و روشن می شدند
می نگریستم.
کتابکی داستانی
از خاطرات خورشید
بر دستانم لم داده بود.
به نظاره آن مشغول بودم .
خوشحال بودم از این که
کتابک آرزوهایی را در دست دارم
که صاحب آن آرزوی صبح شدن
و ادامه دادن
چنین خاطراتی
در سپیده های مختلف را دارد.

0 نظرات:

ارسال یک نظر