نوشته

هياهو بود و شلوغي
آنقدر سرسره شهر،‌ كل جمعيت را به اين سو روانه كرده بود
كه شلوغي نميذاشت صدا به صدا برسه
داخل زيرگذر حاجي صالح كه وارد شديم
رنگ‌ها،‌برق ها و صداهاي مختلفي از نظر عبور مي كرد
گوشه اي نظرم را گرفت
كودكي ديدم با لباس سبز
جعبه اي مشكي رنگ دستش بود
و گويي دوان دوان و لي لي كنان
آن جعبه را داشت به سمتي مي برد
او را دنبال كردم تا به كوچه باريكي رسيد
پيرزني بر روي ويلچر نشسته بود و انتظار آن كودك را مي كشيد
كودك جعبه را به پيرزن داد و با لبخندي كه بر لبانش بود
از او خداحافظي كرد و رفت
آن زن پير با همان دستان لرزان جعبه را بازكرد
داخل جعبه يك قاصدك آبي رنگ بود
با يك برگ قديمي
كه بر روي آن با خط سبز نوشته شده بود
« منتظرم باش به سراغت مي آيم».

0 نظرات:

ارسال یک نظر