بستنی

در کنار مغازه بستنی فروشی
در انتظار آمدن دوستش بود
در دستش مشمبایی بود که داخلش چند بستنی بود
در آن هنگام کودکی با ظاهری کثیف و پیراهنی کهنه و پاره
به سمت بستنی فروش آمد و یک بستنی خرید
چند قدم آن ورتر دوستانش با همان ظاهر منتظر پسر بچه بودند.
او بستنی را آورد و همه حریصانه به سمت بستنی هجوم آوردند
به حدی کش و قوس ها بالا گرفت
که بستنی از دستش افتاد
آن قدر این صحنه برای دنیای کودکانه آنها غمگین کننده بود که
همه زانوی غم بغل کرده
و شروع کردن به گریه کردن.
آن مرد، متأثر از گریه های کودکانه .
بستنی های داخل مشمبا را درآورد و
یه تک تک بچه ها یک بستنی داد
و آنها شاد و خوشحال از این که هر کدام یک بستنی دارند
بچه ها شــــــــــاد و آن مرد شــــــــــاد و خدا شــــــــــاد

0 نظرات:

ارسال یک نظر