قدم بر سینه خاکی می گذارم که تمام وجودم متعلق به این خاک است.
در دل کویر جایی که چشم تا چشم؛ رنگ سرخی شن ها و ماسه هایی
که با خطوط مختلف چین و چروک دار تزئین شده است، خودنمایی خاصی می کنند.
جایی که خورشید به حدی می تابد که با وجود عینکی که بر چشم داری
باید چشمانت را فشرده تر کنی تا نور چشمانت را اذیت نکند.
بی اختیار بر روی تختخوابی نرم / از جنس کویر دراز می کشم.
و دستانم را باز می کنم / تا نسیم های متفاوت کویری
که در هیچ کجای عالم نیست / به کل وجودم برخورد کند
ناگهان احساس می کنم سایه ای بر روی صورتم افتاده
که متعلق به پردنده ای است با پاهای استخوانی و بالهای کشیده پوشیده از
رنگ خاکستری گه دور سرش مانند تاجی از پرهای سفید تزئیین شده.
بله درنای کویر وقتی بالهایش را باز می کند.
گویی فرشته ای در دل کویر است و نگهبان خاک این خطه دست نخورده، است.
شادم از این حس زیبا که به خاطر لطف خدا برایم پیش آمده.
ولی افسوس که فاصله ها و کم وقتی ها
در دنیای تعادل مسلط بر مرزها و زمان ها ست
و نمی توان بیشتر در این مسیر قدم گذاشت.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
0 نظرات:
ارسال یک نظر